نگاهی به اندیشه و شرایط اجتماعی- سیاسی در آثار بکت
« دیگر نه چیزی برای بیان کردن مانده است و نه میل، توان یا ابزاری برای بیان کردن باقی مانده است! » - مقاله پروست-ساموئل بکت این ایرلندی مرموز، کم حرف و فراری از مصاحبه و دوربین رسانه ها ، با زبان سکوت اندیشة خود را فریاد میزند! سکوتی بس ژرف و سنگین در ناکجا آبادی محکوم به نام زمین. بکت از هر نویسندة دیگری بیشتری ابهام روحی- روانی و ایست فکری انسان مدرن، غربی را به خاطر سمت و سویش به مادهپرستی و پیدایش تهیگاه معنوی، مضمون اصلی کارهای خویش قرار داده است. به نظر بکت انسان چه در درون خویشتن و چه بیرون از خود درگیر و دچار پارادوکسهای فلسفی و روحی می گردد و این امر به ناچار باعث ابهام و بریدگیاش از خود و دنیای بیرون شده و باعث می شود از معنای ادراکات خود عاجز بماند و از بیان آن هم قاصر! بنابراین چطور می تواند بدون شناخت از دنیای درون و دنیای بیرون اطراف خود، از خطر سرخوردگی و فروپاشی در امان بماند؟ پس باید پذیرفت که آثار بکت باتوجه به تحلیل آنها، ضجة انسان است از فلاکتها و مدام به سوی ایمانی محض و مذهبی ناجی گام برمیدارد.
آثار ساموئل بکت از دو عنصر مذهب و فلسفه جدایی ناپذیرند. البته از عناصر بسیار زیادتری متشکل شدهاند همچون: روان شناسی، تاریخ، اسطوره، ادبیات کهن و کلاسیک، جغرافیا و محیط، ریاضیات و حتی فیزیک صوت، و ...
بکت وامدار ادبیات و تمام علوم ماقبل از خود است. تمام این علوم و عناصر را به کار گرفته در فرم و قالبی چند کلیشه و بسیار غنی، با اشارات، تلمیحات، جناس و ایهام، استعاره و کنایه و مهمتر از همه طنزی گروتسک ! ، تمام این عناصر و فرم و قالب را به کار می برد و با سکوتی سنگین درباره انسان و وضع انسان، وضع اسف بار و دردناک انسان اشک می ریزد! انسانی که محکوم به این طرز و نحوة زندگی شده است. انسانی که دیگر نمیتواند ارتباطی برقرار سازد. نه چیزی برای بیان کردنش مانده است و نه میلی برای بیان دارد.اگر با تمام مطالب بالا بخواهیم این اندیشه را در حوزة خاصی جداگانه بررسی کنیم بدون شک آن حوزه، حوزة فلسفه است.
الف-اندیشه بکت از بُعد فلسفه
عدهای بسیار از منتقدان و مفسران و محققینی که دست به تحلیل آثار ساموئل بکت نیز زدهاند معتقدند آثار بکت اندیشه ورزی در مسئله امکان وجود خداست. یا به قولی آنها را در دسته کارهای اگزیستانسیالیسم قرار میدهند[1]. و این مسئله تا بدان جایی پیش می رود که مارتین اسلین این منتقد فرانسوی اعلام می دارد که کارهای بکت اگزیستانسیالیسم مطلق است و حتی جایی از آثار سارتر برتر است[2]! با این تفاوت که بکت هرگز قصد نداشته حتی ورقی به تاریخ فلسفه نیز اضافه کند. برخلاف ژان پل سارتر و آلبرکامو که افکار و عقاید فلسفی خود را در دیالوگ ها و کاراکترهای آثار خود می گنجانند در آثار بکت این امر به سادگی مشخص نمیگردد[3]. پس به این نتیجه می رسیم که بکت بدون اینکه بخواهد فلسفی حرف بزند از فلسفه سود جسته و نویسندهای فیلسوف است. مثلاً ردّ پای رنه دکارت 1650- 1596 را و فلسفه شکاکیت گراییاش را به وضوح و وفور میتوانیم در آثار بکت مشاهده کنیم.
(من می اندیشم، پس هستم). بساری از کاراکترهای بکت از این واقعیت دردناک و ضعیف و هولناک خود باخبر هستند. گرفتاریهای زمینی و ماورایی آنها به علاوه غدة چرکین ماشینیزم از همین رو ناشی میگردد. در نمایشنامه در انتظار گودو هم چنین وضعیتی را شاهدیم. استراگون که بیانگر و نماینده قشر مادی گراست و ولادیمیر که بازگو کننده ماورا اندیشان است، به صورت دوقطب یکی بدن و دیگری فکر بر روی صحنه عمل می کنند. ولادیمیر پراست از افکار فلسفی و ماورایی و هرگاه درباره آنها سخن می گوید، استراگون نیز از مشکل پروستات و در پاها یا کلاهش سخن به میان میآورد[4].
حتی در نمایشنامه آخر بازی (1957) نیز شاهد این امر هستیم:
هام: چی کار داره می کنه؟
کلاو: [در سطل را برمیدارد و توی آن نگاه می کند] گریه می کند.
هام: پس زنده است !

حتی به شکل استهزاء و بیمار گونه نیز مسئله فلسفی دکارت نیز اشاره شده است. حتی فلسفه چنین بی ارزش و پوچ شده که چنین کارکترهایی نیز از آن یاد میکنند. در دید بکت فلسفه هم چاره ای از انسان حل نمی کند و شاید خود آغازی بر مشکلات انسان نیز باشد.
در نمایشنامه آخرین نوار کراپ هم باز به چنین اشارات فلسفیِ دکارتی نیز برخورد میکنیم.
کراپ : الان داشتم به مهملات اون مردکِ احمق گوش می دادم که سی سال پیش عوضی جای خودم می گرفتمش!
کراپ به هنگامی که ضبط صوت را خاموش می کند و خود دیالوگ میگوید به خودش در سی سال پیش شک می کند. اما این بار شکی که دیگر دردی را دوا نمی کند. و نه تنها در این سه نمایشنامه ذکر شده ردّ پای دکارت آشکار است بلکه در بسیاری دیگر از داستانهای کوتاه و رمان های بلند او نیز به چنین مسائلی نیز برخورد می کنیم. و این تنها فلسفه کارهای بکت نیست. جالب ایجاست که بکت با تیزهوشی و زیرکی بسیار از قطب مخالف دکارت که فلسفه مالبرانش است نیز استفاده جالبی کرده است. مالبرانش معتقد بود که خداست که روابط ماده (بدن) و روح (فکر) را به نتیجه می رساند. و خداوند است که با مداخله خویش در جهان هستی تغییراتی به وجود می آورد. بکت در داستان نیمه بلند این طوراست نیز از این قضیه بهره جسته: راوی قصه در هر انجامی و عملی معجزات کوچک را دخیل می کند. از مسئله ناچیزی چون باز کردن درب یک قوطی کوچک که آنرا معجزه اراده میخواند تا دنبال کردن سگی که به همراه دختری است[5]. حتی در نمایشنامه آه روزهای خوش نیز وینی که تا گردن در تپه ای از شن فرو رفته و با شوهرش ویلی حرف می زند هم چنین اشارهای را مشاهده می کنیم. وینی از اینکه ویلی در روز یک کلمه با او حرف بزند خرسند است و احساس خوشبختی می کند و این را معجزه میداند.
بکت حتی در این حیطه از سقراط هم بهره برده است تا جایی که به نقل از دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی نیز در کتاب تئاتر پیشتاز چنین آمده است که : «روایت است از سقراط که گفته: زندگی اندیشه نشده، زندگی نسنجیده، شایستة زیستن نیست. اما آدم ساخته بکت یک قدم جلوتر رفته ، اظهار می کند، حتی زندگی اندیشه شده ، زندگی سنجیده هم قابل زیستن نیست. اما انسان باید همچنان زندگی کند. یا به قول کراپ : « باید باقی بماند» انسان محکوم است که تفکر خود را مورد « خود » و « واقعیت » ادامه بدهد .»[6]
اما این اندیشه تنها در حیطه فلسفه نیست که معنی می شوند بلکه مسئله مذهب هم به نوعی سهم خویش را داراست.

ب-اندیشه بکت از بعد مذهب
مذهب به مانند فلسفه در آثار بکت جایگاه ویژه ای دارد. بکت کاراکترهایی خلق کرده که در دنیای مسیحیت به خصوص کاتولیگ نیز زیاد با آنها برخورد کرده. افرادی که از مذهب بریدهاند و نسبت به کتاب مقدس بی اعتنایند. هرگاه دست به دعا برمیدارند، پس از چندی دلسرد شده و در خود فرو می روند. مثل هام شخصیت آخر بازی. چند بار مسیح و پدر آسمان ها را فرا می خواند، چندبار دست به دعا می شود ولی پی به پوچ بودن آن می برد. دست از دعا می کشد. هرگاه ولادیمیر واستراگون در مورد مسیح و کتاب مقدس سخن می گویند با هاله ای از ابهام روبهرو می شوند و قضیه را به طنز و شوخی تلقی میکنند. پوتزو که ارباب بداخلاق و خشنی است که حتی نام گودو را هم نشنیده و وینیِ مدفون در شنی که روزش را با دعا آغاز می کند همه و همه مشکلات مذهبی دارند و دستخوش ابهامند.
در صفحه 128 کتاب تئاتر پیشتاز دکتر ناظرزاده اشاره شده: اگوستین قدّیس ، زاهد ، متکلم و فقیه مسیحی که به خیال خود از ضلال معنویت به فلاح مسیحیت رسیده بود، دستوری مذهبی می دهدکه بکت محسور تعبیر فلسفی آن می شود. این کلام برمبنای واقعه به صلیب آویختن عیسی در میان دو دزد است که ذکر آن در انجیل آمده است. در انجیل روایت شده که یکی از دو دزد قرین رحمت قرار گرفت، ولی دیگری نفرین شده و منفور به جهنم رفت. اگوستین قدیس می گوید: « مایوس مشو، چرا که تو ممکن است بخشیده شوی، اما مغرور هم مشو که من است مغضوب شوی، مگر نشنیدی یکی از دو دزد نجات یافت و دیگری نیز ملعون شد؟»
آدمهای بکت به این پنجاه درصد شانس برای فلاح امیدوارند. این یک طنز تلخ بکتی است.آدمهای بکت از خود می پرسند چطور می توان امیدوار بود و چطور می توان ناامید ماند؟ بکت ممکن است نتیجه گرفته باشد که انسان به همان کمی امیدوار است که اگر ذره ای کمتر شود، دیگر ادامه نمیدهد. در شروع در انتظار گودو ولادیمیر میپرسد چرا یک دزد نجات یافت و دیگری فجیعانه مقهور گردید؟ و بعد با اقرار به بی جواب بودن سئوالش به خودش جواب میدهد انسان به میزان معینی از امید برخوردار است. ولی این امید ناچیز بوده و برای یک زندگی با معنی کافی نیست[7].
البته ضمن ذکر این دو عنصر مهم در آثار ساموئل بکت باید شرایطی را درنظر داشت که نویسنده طی دوران زندگیاش دستخوش آنها بوده است. بکت در خانواده ای مذهبی پروتستان به دنیا آمده. در محله ای در دوبلین که محله اشراف مذهبی بوده است جایی که به دلیل خفقان سیاسی با پدیده سانسور مواجه گردیده. بکت در همان اوضاع هم جنگ داخلی را از نزدیک مشاهده کرده. بکت فرزند دو جنگ مهم جهانی است. ایرلند را دوست داشته اما طی بدترین شرایط دیگر تا جایی میرسد که به زبان مادری قلم نمیزند و به فرانسوی روی می آورد. اجرای آثارش را در وطن خود ممنوع می کند و دیگر به آنجا بازنمیگردد. بکت در زمانی زیسته که شاهد گذران مکاتب بیشماری بوده است. دو مکتب مهم دادائیسم و سوررئالیسم را دیده و خیل گذرای مدرنیته و پستمدرنیته را طی کرده . و به هر دوره از آثارش توجه کنیم از نخستین قلمهایش تا آخرین آنها شاهد شرایط تاریخی- اجتماعی و سیاسی در آثارش می گردیم. از مقاله پروست که شاهد خفقان و دوره سیاه ایرلند و دوبلین می شویم، ( د راینجا هم با آنکه بکت جوان و تازه قلم را مطالعه می کنیم ولی به پختگی و صلابت قلمش پی می بریم.) تا نمایشواره های متأخر مثل من نه یا بداهه سرایی در اوهایو و حتی نفس که نمایشنامه ای است سی ثانیه شاهد بالعینة پست مدرنیته خواهیم بود و تاثیر جریانات مختلف فکری و مکاتب را طی خوانش تاریخی آثارش نیز شاهدیم.




