تبليغاتX
آخر بازی [Endgame] آخربازی

-l- فقط تئاتر ابزورد -l-

 

 

نگاهی به منتخبی از آثار نمایشی ساموئل بکت

 

الف ) انتظار در گودو

ب ) آخر بازی

ج ) خاکستر ها

د ) چه روزهای خوشی

 

 

 

نگاهی تحلیلی به آثار ساموئل بکت

الف ) آثار نمایشی

در انتظار گودو

 

خلاصه داستان : دو نفر به نامهای استراگون و ولادیمیر در کنار درختی خشک و جاده‌ای با پشته ای خاکی مشغول صحبتند . آنها منتظر شخصی به نام گودو هستند . در مدتی که به انتظار گودو هستند ، دو نفر به نامهای پوتزو و لاکی وارد می شوند . پوتزو ارباب و لاکی برده اوست . هرچهار نفر به بحث و گفتگو می پردازند . سپس پسربچه ای سر می رسد و به استراگون و ولادیمیر می گوید : « آقای گودو امروز نمی آید ولی گفته فردا حتماً می‌آد .» و به این صورت پرده اول پایان می پذیرد .

در پرده دوم هم همان مکان ، جاده و پشته خاکی و درخت را می بینیم ولی با این تفاوت که یک یا چند برگ به درخت اضافه شده . ولی شخصیت‌ها همانها هستند و صحبت‌ها همان صحبت ها با این تفاوت که پوتزو و لاکی کر و لال شده اند . پس از چندی منازعه پسربچه ای که ادعا می‌کند برادر پسربچه قبل است وارد می‌گردد و به استراگون و ولادیمیر می‌گوید : « آقای گودو امروز نمی تونه بیاد ولی فردا حتماً می‌آد » و بدین سان پرده دوم هم تمام می شود!

نگاهی تحلیلی به نمایشنامه در انتظار گودو

نمایشنامه را با عنوانش آغاز می کنیم : ( در انتظار گودو ) یک عنوان مهم سرشار از کنش و تماماً دراماتیک . مسئله انتظار اولین و مهمترین چیزی است که دغدغه خود نویسنده بوده است . چرا که عنوان نمایشنامه را به چنین کلمه‌ای آغاز نموده ( waiting ) . عنوان متن با مخاطب سخن می‌گوید و هنگام خوانش نمایشنامه و به اتمام رساندن آن تازه همه چیز آغاز می‌شود . مسئله انتظار شاید در اثر حاضر مهمترین نیاز و احتیاج انسان باشد . انتظار برای منجی . در بسیاری از تحلیل‌ها آمده و در برخی محافل در حد حکم اظهار دارند که واژه گودو از (Godot=God ) می‌آید و منظور نویسنده بالقطع همین است ولی وقتی که آلن اشنایدر ، منتقد و بکت‌شناس و دوست نزدیک بکت از او می پرسد گودو گیست ؟ بکت با لحن سردی پاسخ می دهد : « نمی‌دانم ، اگر می‌دانستم که در نمایشنامه حتماً معرفی‌اش می‌کردم » حالا این قضیه مطرح شد تا بگویم کلمه بعد از انتظار اصلاً مهم نیست . و این انتظار و مسئله امید و اعتقاد به شخصی که منجی بشریت است می تواند حائز اهمیت قرار گیرد . گودو در هر دین و مذهبی فقط یک سمبل است و در ادیان کوچک و فرهنگ‌های مذهبی مرده هم وجود چنین شخصیتی ثبت شده . استراگون و ولادیمیر دقیقاً نماد دو دسته انسان مدرن و قرن بیست و یکمی می‌باشند . استراگون که سمبل مادی‌گرایی و ولادیمیر که نماد معناگرایی است و این دقیقاً به قطبی بودن کاراکترهای بکت اشاره دارد و در نمایشنامه های دیگری که از او توضیح خواهم داد به این مسئله اشاره می کنم .

استراگون بیشتر اوقات به دردهای جسمانی و مشکل پروستاتش اشاره می‌کند در حالیکه ولادیمیر بیشتر درگیر مسائل ماورای طبیعت است و بکت در طنزی فوق العاده تیزبینانه آنها را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد . به این صورت که هر وقت ولادیمیر به درگیریهای فلسفی‌اش اشاره می‌کند استراگون مشکل پروستاتش را مطرح می کند یا به لنگه پوتینش اشاره می‌کند و ازاین قبیل ...

در تمامی آثار بکت جدای قطبی بودن شخصیت‌ها و وجود نقص جسمانی با مسئله انتخاب اسم کاراکتر به زیبایی تکرار ناشدنی و بی‌نظیری برمی‌خوریم نام هر کدام از کاراکترها معنی فوق العاده جذّابی دارند که با معنا و تحلیل محتوایی اثر رابطه‌ای تنگاتنگ دارند . اول این که باید بگویم در نمایشنامه در انتظار گودو هر کدام از کاراکترها از یک ملیت‌اند . استراگون که یک نام ایرلندی است و ولادیمیر یک اسم روسی می باشد ، پوتزو ایتالیایی است و لاکی انگلیسی ! پس با دهکده جهانی و مسئله بین‌الملل طرف هستیم . استراگون به معنای « چاه پر از مدفوع » و لفظی شبیه به این معنی است و ولادیمیر که معنای گسترده‌تری دارد که به مسائل سیاسی هم اشاره‌ای دارد به استهزای روسیه و شوروی سابق آمده است . به داستان کومونیسم و مارکس توجه می‌کند که روزگاری از مسائل مهم و دغدغه برانگیز روز بوده‌است . پوتزو در ایتالیایی به معنایی شبیه به زورگو یا مستبد آمده که نمادی از قشر فئودالیسم است . تمام زمین های اطراف و حتی آن جاده و درخت از ملک‌های خصوصی پوتزو است .پوتزویی که حتی نام گودو را نشنیده و برایش آشنا هم نیست و لاکی که معنای لغوی « خوش‌بخت » است و این کنایه‌ای بکتی است .

این پارادوکس جالب وجود دارد که اگر شغل لاکی که برده است را از او بگیرند بدبخت می‌شود در صورتیکه معنای نامش تا وقتی که برده است مفهوم خود را می دهد! از دیگر عناصر مهم در این متن که بسیار کم بدان اشاره شده وجود چندبرگ سبز به درخت خشک است . در نقدی خوانده بودم این برگ‌های سبز نشانه امید می‌باشند و اثبات‌گر خوشبینی نویسنده هستند ! اما باید به این مسئله توجه شود که اولاً درست است که در پرده اول این درخت تماماً خشک و بی‌برگ است ، ولی آیا پرده دوم فردای پرده اول است ؟ مسلماً خیر ! خب پس چقدر زمان لازم است برای رویش چند برگ آن هم برگ سبز تازه آن هم به چنین درختی که مطمئناً بافت سلولهای مرده‌اش از بافت سلولی زنده و باطراوتش بیشتر است ! ؟

پس اگر قدری بیاندیشیم به بعد زمان در این متن می‌رسیم که بسیار خطرناک و تهدیدکننده است .زمان تحلیل‌رونده و تحلیل‌برنده ! زمانی که به سرعت نور تمام می‌شود و با سرعتی چند برابر سرعت تحلیل روندگی‌اش تحلیل می برد ! پس این فاکتور ناامیدکننده زمان بسیار مهمتر و ارجح‌تر از نماد امید بودن چند برگ سبز است . ما در این نمایشنامه نمی‌دانیم زمان چه بلایی به سرمان آورده ، و عنصر زمان چقدر بی‌رحم و دقیقاً نماد مرگ است . لاکی و پوتزویی که در پرده نخست سالم بودند ، در پرده دوم کر و لال شده‌اند ! آیا چقدر زمان لازم است تا دو نفر کر و لال بشوند ؟ مطمئناً در یک شب چنین نشده‌اند . و آخرین مبحثی که در این باب باید گفته شود ، اشاراتی است که بکت با به‌کارگیری آنها این متن شاهکار را خلق کرده است . کتاب مقدّس ، عهد عتیق و عهد جدید ! بکت با به کارگیری زیبای آیه‌های انجیل و تورات در نمایشنامه در انتظار گودو  این متن را به سوی معنایی ژرف می‌برد. داستان دو دزد که یکی نجات پیدا می کند و دیگری که نیز مجازات می‌شود از عهد عتیق یکی از اشارات بی‌نظیر این نمایشنامه است . در دیالوگ های دیگر از دیگر متون مذهبی و فلسفی و زبور بسیار بهره جسته شده . 

آخر بازی

خلاصه داستان : در اتاقی با دو پنجره در چپ و راست که یکی به خشکی باز می‌شود و دیگری به دریا چهار نفر از سه نسل زندگی می کنند . هام مردی است کور و فلج بر روی صندلی چرخداری و کلاو که پسر خوانده اوست مسئول رسیدگی به هام است و پیرمرد و پیرزنی به نامهای نگ و نل در دو سطل زباله در گوشه اتاق کنار یکدیگر هستند. کلاو با دوربین از پنجره ها به بیرون دید می اندازد و گزارش آن را به هام می‌دهد . در تمام مدّت کلاو می‌خواهد هام را ترک کند و از آن اتاق خارج شود و در آخرین دیدش از پنجره به دستور هام به پسربچه‌ای برمی‌خورد و تصمیمش برای ترک هام قطعی می‌شود لباس و چمدان سفر را آماده کرده ولی نمی‌رود به جایگاهش در کنار هام برمی‌گردد و به او خیره می‌ماند . نمایش پایان می یابد !

 

 

نگاهی به نمایشنامه آخر بازی

نمایشنامه آخر بازی که هفت سال بعد از در انتظار گودو نگاشته می‌شود نگاشته می‌شود و دومین نمایشنامه بلند بکت است از لحاظ دراماتیک و چه از لحاظ تکنیک متنی است کاملاً متفاوت با در انتظار گودو در این متن زبان و تکنیک دراماتیک نویسنده بسیار غنی‌تر و پخته‌تر شده و متنی ارائه می‌دهد که به جرأت ژرفترین و شاهکارترین متن ابزورد است . در این اثر هم به نوعی به مسئله انتظار مواجه‌ایم اما این بار جواب قطعی سوال مطرح شده در متن قبل را می‌گیریم. این بار موضوع سرانجام ماجراست! در نمایشنامه در انتظار گودو سئوالی مطرح شده که به آن شکل و در دو پرده بی جواب مانده است ، در این اثر بکت پاسخ سوال مطرح شده در نمایشنامه قبلش را می دهد . آخر بازی مثل اول بازی است و ابتدا همان انتهاست .

کلاوی که در آخر تصمیم به خارج شدن از اتاق و ترک هام گرفته ، جایی نمی رود و به جایگاهش در کنار هام برمی گردد و مثل شروع نمایشنامه همان حرکات را در آخر هم انجام می دهد ! در نمایشنامه آخر بازی هم با مسئله جدیدی در فن بکت مواجه‌ایم و آن مکان وقوع این نمایشنامه است . از این نمایشنامه به بعد مکان در آثار بکت دنیایی تازه است . این اتاق با دو پنجره اش در دو سوی چپ و راست که یکی به خشکی باز می‌گردد و دیگری به خشکی نماد کجاست ؟ به راستی این اتاق متروکه مرموز چه جایگاهی می‌تواند باشد ؟ استعاره‌ایست از جهان هستی ؟ آیا این سوی زندگیست ؟ چرا حتی با دوربین تلسکوپی هم همه چیز محو و خاکستری دیده می‌شود ؟

همه این سوالها ، سوالهایی هستند که فقط با خوانش مجدد از متن پاسخ داده می‌شوند و دست یازی به آنها به سادگی میسر نیست . این مکان به صفحه شطرنجی تشبیه شده و کاراکترها هم مهره‌های باقی مانده اند . شطرنجی که به حالت پات و مساوی ختم شده و راهی برای حرکت‌های دیگری ندارد . هام که پادشاه است بر جایگاهش حکمرانی می‌کند و کلاو به اسب شطرنج تشبیه گردیده . البته در تفسیرهای دیگر از هیونکر ، جیمزرابرتس و آلوارز هم به نکات جالبی می رسیم مثل تشبیه اتاق به جمجمه سر یک پیرمرد افسرده و این کاراکتر ها سلولهای خاکستری مغزاند یا به خاطر وجود مشماها و پاچه های روکش شده بر سطل زباله و هام این مکان به انباری مترک می ماند .

البته نقد و زاویه های دید بسیار متعدد و متنوعند ولی خود بکت زیباترین حرف را راجع به آن می زند « اینجا فقط یک اتاق است با دو پنجره در دو سو.همین ! »مسئله حائز اهمیت چیز دیگریست . حالا این مکان هرکجا که می‌خواهد باشد . ناکجاآبادی است برای حوادث نمایشنامه . مسئله مهم در اینجا فرم اثر است . یی بودن اول و آخر است که مهم است.در آن سوی این اتاق هیچ نیست مگر خاکستر . شاید خاکستر هم نباشد و این کاراکترها هستند که چیزی نه می‌بینند و نه می‌توانند ببینند . اتاق به نوعی استعاره ایست از جهان هستی که انسان هرگز آنسویش را ندیده و روی دیگر سکّه خارج از اتاق است که به گفته هام : « بیرون از اینجا مرگه » از ابتدای خلقت تا به امروز همین جریان نیز ادامه دارد و با واژه مورد علاقه بکت روبه‌روایم: کلمه «شاید» سرانجام این نامعلومی است کدر بودن دلیلش همین ناآگاهی است .

کاراکترها  از سه نسل متفاوت ، پیر ، میانه ، جوان نیز انتخاب شده اند و زوال را از نسل پیر تا جوان به انواع گوناگونش شاهدیم . نگ و نل در دو سطل زباله قرار گرفته اند ، نسل پیر دیگر در عصر مدرن جایگاهی ندارد . به گفته هام : « چه دلیلی داره آدم پیرها رو تو خونه نگه داره ؟ احترام همه چیز از بین رفته » و اقعاً همه چیز معنا و مفهومش را از دست داده است . و به جز این اتاق متروکه با رنگهای پریده و خاکستری چیزی باقی نمانده است. هام که در مرکز اتاق واقع شده در حقیقت در مرکز این تراژدی قرار گرفته است و کلاو تنها صحنه گردان این نمایشنامه است او که خدمتکار هام است نمی‌تواند او را ترک کند چراکه بیرون از این اتاق مرگ است و دیگر این که اگر از فرمان هام سرپیچی کند ، هام به او غذا نمی‌دهد. چراکه کلید و رمز گاوصندوق فقط در دستان هام است . و روزی یکی و نصفی بیسکویت به او می دهد . تا فقط زنده بماند ، اما همیشه گرسنه خواهد ماند . جالب این پارادوکسی است که بکت در همه آثارش بوجود می‌آورد و آن هم ، با اینکه هام ارباب است و دستور می دهد ولی کلاو می تواند از او سرپیچی کند چرا که هام فلج است و کور و نیازمند کلاو است ، پس چه چیزی باعث می شود کلاو از او سرپیچی نکند و همواره فرمانش را اطاعت کند و چرا حتی در قبال گرفتن رمز گاوصندوق به پیشنهاد هام حاضر نیست او را بکشد ؟جواب در دیالوگهای نخستین این متن نیز آمده :

هام: تو چرا پیش من موندی؟

کلاو: تو چرا منو نگه داشتی؟

هام: چون کس دیگه ای نبود که نگه دارم.

کلاو: خب منم جای دیگه ای رو نداشتم که برم.

پس این نیازمندی و وابستگی به یکدیگر برای چیست؟ مطمئناً برای گفتگوست. انسان موجودیست که دائماً حرف می‌زند و نیاز به حرف زدن و درد دل کردن دارد. و همین مسئله باعث می شود نیاز به همجنس پیدا کند.

هام دائماً از کلاو می خواهد جایش را در اتاق تغییر دهد و به قول خودش او را به گردش ببرد، ولی در نهایت همه جا را یک جور لمس می کند و برای برگشتن بر سر جای خودش حساسیت عجیبی نشان می دهد. او به شخصیتی مازوخیست و خودآزار بدل گشته که اصرار دارد در مرکز این فاجعه باشد. همه چیز معنای حقیقی خود را از دست داده و حتی خدا هم نمی‌تواند آنها را آرام کند و از مسائل آسمانی هم قطع امید کرده‌اند. چرا که وقتی دست به دعا می برند و از خدا طلب آمرزیدگی می‌کنند، لحظه ای بعد هام با لبخند تلخی دست از دعا برمی‌کشد و می گوید: « مادرسگ، اصلاً وجود نداره» و اینجا به قضیه فلسفی- مذهبی که نیچه شعار می دهد می‌رسیم: « God is dead » «خدا مرده است».

خلاصه دست آخر کلاو متوجه پسربچه ای یا نطفه ای پیچیده به خود ، در آنسوی پنجره می شود که این پسر یادآور همان پسربچه در نمایشنامه در انتظار گودو است. شاید آمده خبری به آنها بدهد. ولی هام باور نمی کند و اظهار دارد که او وجود ندارد و اشتباهی صورت گرفته، چرا که اگر هم وجود داشته باشد به روزی خواهد مرد.

ولی کلاو اصرار بر این می ورزد که زندگی در آنسو هم پایدار است و جریان دارد. ولی از رفتن سر باز می زند چرا که نمی تواند آنسوی قضیه را ببیند و این اجازه داده نشده. در آنسو فقط مرگ است و در پس پرده مرگ همه چیز مرموز و گنگ است و این انسان است که به این سرانجام دچار آمده و باید که پذیرفت.

در این متن هم از متون مذهبی مثال عهد عتیق و عهد جدید اشاراتی داریم و به مسئله دکارت و شکاکیت گرایی (Skepticism ) برمی‌خوریم.

هام: داره چکار می کنه؟

کلاو: [در سطل را برمی‌دارد و درونش را می‌نگرد.] داره گریه می کنه.

هام: پس زنده است!

« من می اندیشم، پس هستم» را به نوع استهزاء‌گونه و کاریکاتور واری مشاهده می‌کنیم. هام یک فیلسوف روانی است و آشنا به تمام فلسفه شرق و غرب، تمام ادیان و مذاهب را دوره کرده و می‌شناسد، در همه دوره‌های کرة زمین زیسته و خسته شده. پس بر روی صندلی چرخداری نشسته تا قدری استراحت کند، پس چشم هایش را بسته است تا بخوابد و خواب رهایی در جنگل و طبیعت را ببیند، اما وقتی نشسته ، برای ابد زمینگیر شده، وقتی چشم بسته است، کور شده و حالا دچار خلأیی گشته که اگر چشم بگشاید دیگر تمام مرده های اعصار عالم هم نمی‌توانند به یاری‌اش بشتابند!

هام: تو هم یه روزی مثل من کور می شی. می گی خسته شدم، بگیرم بشینم. می‌گیری می‌شینی و می‌گی بعد می‌رم یه چیزی برای خوردن گیر میارم. اما هیچ وقت بلند نمی‌شی و چیزی هم برای خوردن پیدا نمی‌کنی. به خودت می‌گی حالا که نشستم بذار چشمامو ببندم، شاید کمی بخوابم. بازشون می کنی خلاء نامتناهی‌ای همه اطرافتو می گیره که اگه همه مرده‌های اعصار عالم هم جمع بشن نمی‌تونن برات کاری بکنن. تو هم یه روز مثل من کور می‌شی. با این تفاوت که تو کسی رو هم نداری که پیشت باشه.

و او به کلاو آینده ای نه چندن بهتر از حال و روز خودش را بشارت و نوید می‌دهد. و ما همه چیز را در این نمایشنامه در چهره زوال و نابودی می‌بینیم.

در این نمایشنامه هام به شاه لیر بسیار نزدیک است و کلاو به دلقک او. و در اینجا شکلی مضحک و کاریکاتور واری از شاه لیر مشاهده می کنیم، حتی از متون دیگر شکسپیر هم استفاده شده- مثل اوتلو.

هام: من برای تو پدر بودم. نه؟

کلاو: آره، و من اینو بارها شنیدم. من فقط از کلمه‌هایی می گم که باقی موندن و تو هم یاد دادی یا بذار خفه شم یا فقط همین ها رو تکرار کنم.

و این به آخرین دیالوگ یاگو اشاره دارد.

یاگو: سوگند یاد می کنم از این لحظه به بعد کلامی بر زبان نیاورم.

و واقعاً تا آخر دیگر صدای یاگو را نداریم، حال اینکه کلاو پس از این بسیار دیالوگ می گوید. و این اشارات به استهزاء تکنیک زیبای بکت می باشد.

باز هم به قطبی و دو به دو بودن کاراکترها در این متن هم می‌رسیم که هریک مکمل دیگر زوج خود است. هام، کور و فلج، کلاو بینا و ایستا. هام ارباب، کلاو برده. هام نامش از چند معنی جالب برداشته شده. Hamm مخفف Hammer است به معنی چکش که اشاره به مستبد و تو سری زن بودن هام دارد. در مقابل Clove که مخفف میخ است به زبان انگلیسی. هام به واژه هامارتیا می‌ماند و اشاره به این که انسان ضعف تراژیک در دنیاست. هام به مخفف هملت نیز آمده و دیگر این که نامش برگرفته از همبرگر است. چرا که مثل تکه گوشت همبرگری است که از وقتی که پرده باز می شود رو به فساد و نابودی می‌رود و در مقابل کلاو که نامش برگرفته از ماده‌ایست برای جلوگیری از فساد گوشت[1]!

نگ (Nagg )همان معنای غر یا نق زدن را در زبان انگلیسی تداعی می کند و به آلمانی هم مخفف (Naggle ) یا میخ است! اشاره به تو سری خور بودن اوست. و نل (Nel) هم مخفف سوزن با معنای انگلیسی آمده. اشاره به فروروندگی او در خود وسطل زباله اش اشاره داشته باشد.[2]

 

 

خاکسترها

خلاصه داستان: هنری پیرمردی است که کنار دریا نشسته است و با روح پدر، زن و دخترش حرف می زند. به نظرش آنها زنده‌اند و صدای آنها را می‌شنود و با آنها حرف می‌زند و برای خودش داستان‌سرایی می کند تا لحظه‌ای که دیگر کسی جوابش را نمی‌دهد . فقط صدای دریا را می‌شنویم.

نگاهی تحلیلی به نمایشنامه خاکسترها

 

 

نمایشنامه خاکسترها در سال 1959 نوشته شد. ابتدا برای رادیو بود ولی تنظیم صحنه‌ای آن هم وجود دارد. یکی از تکنیک‌های دراماتیکی که در این متن و متنهای بعدی بکت می‌بینیم هذیان‌گویی‌های درونی کاراکترهاست. که به وفور در دیگر نمایشنامه های بکت شاهد آن هستیم. در خاکسترها ، هنری پیرمردی تنهاست و این تنها- خودی باعث شده با خودش حرف بزند. در ذهنش داستان بسازد و آنرا با صدا بسراید. شخصیت ذهنی خلق کند و آنرا پس از چندی بکشد. هنری در زندگی خود هم چنین شخصیتی بوده. به همسر، فرزند و پدرش خیانت کرده. آدا، همسر هنری در ذهن او دوباره و هزارباره می‌آید و می‌رود و شاید این چرخه باطل هر روز در ذهن هنری تکرار گردد.

در این نمایشنامه به نوع دیگری با کراپ و موضوع او روبه رو هستیم. هنری وجه دیگری از کراپ است. این بار تنهاتر و تراژیک‌تر. این متن که همزمان با دو متن دیگر، آخرین نوار کراپ و هی جو (نمایشنامه تلویزیونی) نوشته شده ، یک تک پرسوناژ فرمیک می باشد. فرم جالب این اثر به همراه تکنیک دراماتیکش باعث شده تمام صداها همچون هذیانی در ذهن خود تماشاگر هم نقش ببندد. هنری که یک مرتبه به صورت حقیقی و عینی همه افراد زندگی‌اش را از بین برده و آنها را تنها گذاشته حال خودش دچار تنهایی تاریکی شده و هنوز هم شخصیت‌ها را در ذهنش زنده می‌کند و سپس می‌کشد . او نمی‌تواند از این صداها بگریزد چرا که مثل عذاب وجدان دچار آنهاست و برای رهایی از آنها به ناچار با خود حرف می‌زند تا بلکه صدای خودش باعث از بین رفتن هذیانهای تخریب‌گر درونش نیز باشد.صدای دریا در آخر نمایانگر مرگ است. به قول آلوارز در کتاب بکت: «هنری جذب دریا و نیستی شده».

  آه چه روزهای خوشی

خلاصه داستان: وینی زنی پنجاه ساله است که تا کمر در تپه ای شنی فرورفته. ویلی همسر او مردی همسن و سال وینی است که در پشت تپه، پشت به تماشاگر مشغول خواندن روزنامه است. وینی وراجی می‌کند و از ویلی مرتباً سئوالهای نامربوط می‌پرسد و با وسائلش بازی می‌کند.

در پرده دوم وینی تا گردن در تپه فرو رفته و ویلی در سوراخی در پشت تپه فرو رفته و اصلاً دیده نمی‌شود. دوباره همان اعمال و رفتار پرده قبل و همان تک گویی‌های بلند را می‌شنویم و وینی روز را با دعا آغاز می کند. و در آخر ویلی به جلوی تپه می‌آید و برای وینی شعر می‌خواند و بدین سان پرده پایان می‌یابد!

 

نگاهی تحلیلی به نمایشنامه ، آه چه روزهای خوشی

نمایشنامه آه چه روزهای خوشی یکی از پیچیده‌ترین و سخت‌فهم‌ترین آثار ساموئل بکت است. این نمایشنامه تقریباً بیشترین تک‌گویی‌ها را در آثار بکت دارد. دوباره با همان تنها- خودی و رنج تنهایی و زندگی تکراری و روزمره رو به رو ایم. یک زن از قشر تماماً عوام و معمولی جامعه. می‌بینیم که دل به لوازم آرایشی‌اش خوش کرده. سعی هرچه تمام دارد که با سماجت کلمه روی دسته مسواک را بخواند. با ذره بین به تماشای مورچه‌ای بنشیند و یا شوهر بی‌نوا و آرامَش را به حرف بیاورد. رابطه‌ای که مابین آن دو کاملاً حذف گردیده و عشقی که سرانجامش به نابودی ختم شده است. ویلی تا آخر پرده دوم فقط هفت دیالوگ می‌گوید و این وینی است که چند صفحه مدام تک‌گویی می کند. و این پارادوکس در میان عنوان و محتوای اثر بسیار قابل توجه است. این زن با اینکه چنین در دنیای تکراری‌اش تا سینه فرو رفته و در جریان روزمره‌گی گیر افتاده ولی روزش را با دعا آغاز می‌کند و این ایام را روزهای خوش می‌خواند. به تکه کلام ضعیف و نحیفی از ویلی لبریز از شوق و شادی و شعف می‌گردد. و روزی را که ویلی با او حرف بزند را روز خوش می‌خواند. در پرده دوم با همان مسئله زمان تحلیل‌رونده و تحلیل‌برنده مواجه هستیم. این زن در اوج بدبختی فرو رفته ولی به زندگی امیدوار است و دیدی مثبت دارد. دیالوگ‌ها در این متن بسیار عوامانه و قابل لمس هستند. از دیالوگ‌ها و اشارات فلسفی خبری نیست و در اینجا فرم و کلیّت است که با تماشاگر و مخاطب به طور مستقیم ارتباط برقرار می‌کنند. وینی برای اینکه خود را سرگرم نگاه دارد و ارتباط خود را با ویلی حفظ کند دست به هر گونه تلاش می‌زند. و این وضعیت گروتسک نشانگر وضع اسفناک انسانهای عادی است.

           

   

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 2:34 بعد از ظهر |
با عرض سلام و تبریک سال نو خدمت دوستان محترم و بازدیدکنندگان محترم .

امیدوارم سال پر بار و خوبی را در کنار خانواده داشته باشید . این هم عیدی

من به شما دوستان :

 

 

مکتب ابزورد

این مکتب به ظاهر در 1950 میلادی آغاز شد. ولی ریشه‌ها و خاستگاه‌های آن به سالها قبل و مکاتب مختلف می رسد. اصطلاح ابزورد نخست توسط منتقد فرانسوی بنام مارتین‌اسلین باب شد. این اصطلاح برای موج نویی از نویسندگان تئاتری نیز به کار رفت که نویسندگان نخستین این مکتب به شمار می آیند. مثل:  ساموئل بکت، اوژن یونسکو ، ژان‌ژنه، آرتور آداموف و فرناندوآرابال.

 

      

 

 

                            

درسالهای پیش از انقلاب به دلیل فرهنگ‌سازی نادرست و ترجمه اشتباه واژة (Absurd) به «پوچی» یا «پوچ گرا» ترجمه و معادل سازی شد. درصورتیکه به هیچ روی چنین نیست. و واژه (Absurd)هرگز گرایش به پوچی نیست. و درست‌ترین اصطلاحی که برای این واژه معادل سازی شده توسط دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی است که آن را «عبث» ترجمه و معادل سازی کرده است. تئاتر ابزورد هرگز گرایش به پوچی نداشته بلکه سعی در نمایش آن دارد و نه گرایش به آن. این واژه از زمان ریاضی دان نامی فیثاغورث به وجود آمده و انگلیسی این واژه (Surd) می باشد. به معنای «گنگ، مبهم، عبث، ناگویا». در زمان فیثاغورث اعدادی را که غیرقابل جواب و مسائلی را که گنگ بودند را با این واژه می‌خواندند و ریاضی دانان از برخورد با آن مسائل عاجز بودند و نمی‌توانستند با آن اعداد ارتباط برقرار سازند. پس مارتین اسلین فرانسوی این لغت را با اشاره به گنگ و عبث بودنش به تئاتر تعمیم می‌دهد. به تئاتری که ناگویاست و به سادگی ارتباط برقرار نمی‌سازد. کاراکترهایی که حضور فیزیکی شان توأماً در یک زمان و مکان است ولی هریک برای خود دیالوگ می گوید. نه با هم ارتباط طبیعی دارند و نه با مخاطب. از اولین نمایشنامه‌های این مکتب می توان به آوازه خوان طاس و در انتظار گودو اشاره کرد. وقتی که در سال 1948 اوژن یونسکو با نمایشنامه آوازه خوان طاس داوران و مخاطبان و منتقدین تئاتر را متحیر نمود هیچ نویسنده‌ای چنین جسارتی به خود نداده بود. نمایشی که فقط نامش آوازه خوان طاس است . نه آوازه خوانی وجود داشت نه فرد طاسی! تمام اشخاص بازی اسمیت نام داشتند. دیالوگ‌ها تکراری با زبانی جنون آمیز و جمله های خبری که هرکدام در پس دیگری می‌آمد و هیچ رابطه ای علّی و معلولی درهیچ یک از اجزاء وجود نداشت! نه آغازی نه میانه‌ای و نه پایانی و حتی نه داستان و نه طرحی! در مکانی که اصلاً معلوم نیست کجاست. مرد و زنی که در نیمکت پارک سخن می گویند. طی دیالوگ‌ها به این نتیجه می رسند هر دو بر روی زمین می زیند و بالاخره دریک قاره، یک کشور، یک شهر، یک محله، یک خیابان و یک خانه و بالاخره دریک بستر مشترک زندگی می‌کنند! و حتی یک دختر کوچک هم دارند! و این واقعیت تلخ با طنزی سیاه و فرای گروتسک نمایانگر زندگی امروز بشر می‌باشد. نمایشی که در آن سال بر روی صحنه رفت خاستگاهی در تئاتر مدرن و پست مدرن امروزین گشت. خود (یونسکو) درباره این متن می گوید: «دیالوگ ها و اسم کاراکترهای این متن را از روی خودآموز فرانسه به انگلیسی نوشتم! » این جملات ساده، خبری و بی‌مایه برای یونسکو تبدیل به جملات ناب و پرمعنی‌ای می گردد تا جاییکه آنها را در قالب دیالوگ برای کاراکترهای خود می نهد! « این برای من ناشی از نوعی زوال واقعیت بود... فکر کردم دارم چیزی می‌نویسم و خلق می کنم به نام تراژدی زبان! » یونسکو بعدها خالق و آفریننده نمایشنامه‌های بی‌شماری در این مکتب می شود. بالغ بر سی اثر نمایشی دارد. در متون دیگر پختگی کلام و زبان به دست آمده اش را شاهدیم. از جمله آثار مهم یونسکو می توان به درس، نقص، دختر دم بخت، عابر هوایی ، قاتل بی مزد، قربانیان وظیفه، آدم کش، کرگدن، پلاک سیزده، بازی کشتار، شاه میمیرد، ژاک یا تسلیم، آینده در تخم مرغ هاست، قال و مقالی دونفره، آمِدِه یا چطور از شرش خلاص شویم، و بالاخره آخرین اثرش یعنی تشنگی و گشنگی نیز می توان اشاره نمود. تناقض‌گویی، پارادوکس زبانی، هرج و مرج صحنه ای ، گروتسک و طنز سیاه، نیز از شاخصه کاریهای یونسکو می‌باشند. به طوریکه واژه ضد تئاتر را برای تئاتر یونسکو قرار دادند! از کتاب هایی به نامهای نظره و جدلها و یادداشت ها و ضدّ یادداشت ها که خاطرات یونسکو و پرسش و پاسخ درباره آثار یونسکو است می توان بهتر به جزئیات آثار یونسکو پی‌برد.

از مهمترین نویسنده این مکتب می‌توان به نام ساموئل بکت نیز اشاره نمود. که او را پدرخوانده ابزورد دانسته اند. ساموئل بکت ، در ایرلند به دنیا آمد و پس از نوشتن چند رمان به نمایشنامه نویسی نیز روی آورد.مهمترین متن این مکتب «در انتظار گودو»ی بکت است. متنی که در سال 1950 میلادی نوشته شد و 1951 بر روی صحنه رفت. حکایت دو نفر مرد به نامهای استراگون و ولادمیر که به انتظار گودو نامی در یک جاده خشک در کنار درختی مشغول صحبتند و تا به آخر گودو نمی‌آید و نمایش پایان می یابد. از دیگر آثار مهم این نویسنده نیز می توان به : آخر بازی، آخرین نوار کراپ، آه روزهای خوش، همه افتادگان، بازی، من نه، فاجعه نیز اشاره نمود.

در آثار بکت ، سکوت عنصر مهم و اساسی است. سکوتی سرد و سنگین که کاراکترها هم دچار آنند. فضای کارهای بکت معمولاً مکان هایی ناشناخته و ناکجاآبادی خالی است. صحنه عریان است و معمولاً کاراکترها دارای نقص عضو و مشکلات جسمانی می باشند! و در همین حال مکمل یکدیگرند. ولادیمیر معناگراست و استراگون مادی گرا! پوتزو ارباب ، لاکی برده هام کور و فلج ، کلاو بینا و سرپا و ...

از نویسندگان دیگر می توان به ژان ژنه، آرتور آداموف، فریناندو آرابل، هارولدپینتر و ادوارد آلبی نیز اشاره کرد.

از مسائل مهم که خط دهنده این مکتب می باشند و ریشه‌ها و خاستگاه های آن می‌توان به دو جنگ جهانی نیز اشاره نمود . چراکه انحطاط ارتباط بشری و نقطه شروع اضطراب انسان از همین دو جنگ برمی‌خیزد . مکاتب جدید از سمبولیسم ، اکسپرسیونیسم، اگزیستانسیالیسم ، دادائیسم و سوررئالیسم ریشه های ابزورد را آبیاری کردند و این مکتب عصاره خالص این مکاتب می باشد . و یکی از مهمترین منابع این مکتب وجود فیلسوف آلمانی فریدریک نیچه است .که افکار و عقاید نیچه در نویسندگان و آثار مکتب ابزورد به خوبی نمایان است  همان طوری که خدا برای نیچه مرده است و معنویت و اخلاقیاتی دیگروجود ندارد. در آثار این دسته از نویسندگان هم چنین است.تئاترابزورد روابط انسانی را به حدی دقیق و موشکافانه نمایش می‌دهد که به فکر فرو می‌رویم. انسانی که آنقدر رو به تباهی رفته که به کرگدنی تبدیل شده و یا مثل نگ ونل پیرمرد و پیرزنی که تا کمر در سطل های زباله فرو رفته اند یا استادتارانی که هر اتهامی را گرچه درست هم نباشد می‌پذیرد. و کلفت هایی که آرزو دارند روزی جای خانم خود باشند. اینها همه نشأت گرفته از افکار نیچه هستند و نمایش دهنده آنچه که نیچه نوشت.

از دیگر مأخذهای مهم مکتب فلسفی- ادبی اگزیستاسیالیسم است و افکار ژان‌پل‌سارتر و آلبرکامو. افسانة سیزیف اثر کامو از دیگر خاستگاه های ابزورد به شمار می رود. این رمان نتیجه افکار و عقاید آلبرکامو است که در قالب یک رمان گنجانده شده. کیفری که برای سیزیف ترتیب داده شده از هر شکنجه و عذابی دردناک تر است. او هر روز باید سنگی را به بالای کوهی ببرد و سنگ دوباره به جای اولش می غلتد و روز از نو و روزی از نو! اما سیزیف در مقابل اربابان و خدایان مقاومت کرده و به قول کامو ابر انسان است!

در این باره در صفحه 25 کتاب تئاتر پیشتاز دکتر ناظرزاده آمده است که:«پیام خوش‌بینانه کامو این است که زندگی پوچ است ، جهان فراخور حال آدمی نیست، اما زمین طبیعی‌ترین جایگاه بشر است، زندگی با چون و چرا تلخ می شود، گیتی همواری نمی پذیرد، چون درهای بسته حیات با کلید عقل گشوده نمی‌شود، پس آن را چنان که هست بپذیریم[1]».

بحث دیگری که بسیار مهم و اساسی است زمان در آثار مکتب ابزورد است، زمانی که آنرا تحلیل رونده و تحلیل برنده نیز خوانده اند. مثلاً در پرده دوم نمایشنامه در انتظار گودو شاهد چنین امری هستیم. معلوم نیست از پرده اول تا پرده دوم چه زمانی سپری شده. مسئله قابل توجه چند دانه برگی است که به درخت خشک اضافه گردیده و دیگر اینکه پوتوزو و لاکی کر و کور وارد صحنه می شوند. و این اتفاقی است هولناک .زمانی که کاراکترها را تحلیل برده اما در اصل اتفاقی نیفتاده است. زمان در این دسته از آثار نابودکننده و عنصری خطرناک است که با نیشخندی گزنده عمل می کند و به قهقراء می‌برد. اگر به بررسی بُعد زمان در نمایشنامه های ابزورد بپردازیم با این امر نیز مواجه می‌شویم که انسان امروز، انسان قرن بیستمی از زمان تولد تا خوابیدن در گور زمان زیادی را سپری می کند.

مسئله اساسی دیگر که آثار ابزورد را متمایز از دیگر مکاتب می کند وسئله زبان می‌باشد. زبان دگرگون شده ، به کار بستن افراطی و اغراق آمیز انواع صنایع ادبی از قبیل اشاره، ایهام، کنایه، استعاره، ... و حتی تکرار که از عوامل مهم دیگر است؛ همه اینها به علاوه شکل عجیب نگارش مثلاً به کار بردن مبالغه آمیز ویرگول، سه نقطه، علامت تعجب، علامت سئوال و... که نمونه آن را در آثار متاخر بکت به وفور شاهدیم. مثل نمایشنامه : من نه، کاسکاندو، بازی، کلمات و موسیقی. و البته در آثار هریک از نویسندگان ابزورد با یک شکل و فرم خاص زبانی مخصوص به همان نویسنده رو به روایم که شاخصة تمایزش از بقیه و دیگر نویسندگان این مکتب نیز می باشد. مثلاً در آثار اوژن یونسکو زبان هذیان‌آمیز و پراز طنز و جناس است و سرشار از تکرارهای جنون آمیز است درصورتیکه ابزورد هارولدپینتر پراز مکث و سکوت است و از الفاظ رکیک با لحن زننده بسیار استفاده جسته.

درباره فرم و قالب درام هم در این دسته آثار ، با همین امر مواجه‌ایم. معمولاً از درام ایستا استفاده شده و ستیز ساکن و جالب اینکه بدانیم در هر اثر از هر نویسنده با فرمی جدید روبه رو ایم. مثلاً کرگدن یونسکو ساختار و فرمی کلاسیک دارد ولی در عابر هوایی یا مردی با چمدانهایش با قالب مدرن درام مواجه می‌گردیم. آثار بکت به هیچ وجه درام داستان پرداز نیست و این که هرچه در آثارش جلوتر برویم این قضیه بیشتر نمایان می شود اما در آثار ادوارد آلبی می توانیم خط داستانی (ولی نه به شکل کلاسیک) پیدا کنیم. فرم و ساختار آثار بکت خیلی پیچیده و غیرعامه است در شرایطی که آثار هارولدپینتر در مقایسه با فرم بکت عوام تر و راحت تر جلوه می کند.

اگر بخواهیم به تفاوتها و شباهتهای این دسته از نویسندگان بپردازیم باید بگوییم که نویسندگان مکتب ابزورد برخلاف نویسندگان دیگر مکاتب هرگز انجمنی تشکیل ندادند و هرگز دور هم گرد نیامدند و تنها نقطه اشتراکشان زبان فرانسه بوده. بکت ایرلندی، یونسکوی رومانیایی و آرابال اسپانیایی ، همه و همه به زبان های غیر مادری خود نوشتند و فرانسه حوزه مشترک آنها بوده است. در آثار بکت با قطبی بودن و مکمل بودن کاراکترها با هم روبه رو ایم، کوری در مقابل بینایی در آخر بازی، مادی گرایی در برابر معناگرایی در نمایشنامه در انتظار گودو ، مابین استراگون و ولادیمیر. و شخصیتها در آثار بکت معمایی هستند که رمز این معما باید بدست تماشاگر باز گردد. حتی نام کاراکترها معنی دارد و این معنا در  درام تاثیر بسزایی نیز دارد.

اما یونسکو در نوع درام خویش (که آنرا ضد درام می خواند) به صورت کاملاً متفاوتی پیش می‌رود. یونسکو فقط به تک شخصیت‌ها اهمیت می‌دهد و برخلاف آثار بکت که شخصیت‌ها قطبی‌اند و دو بدو مکمل یکدیگرند در آثار یونسکو با یک شخصیت رو به‌رو‌ایم . مثل برانژه یا ژاک که در غالب نمایشنامه‌هایش شخصیت اصلی نیز همین دو تا هستند. کارهای یونسکو پر دیالوگ و بسیار شلوغند و معمولاً کاراکترها از اقشار مختلف اجتماع انتخاب می‌گردند. و مکان در آثارش کاملاً بدیهی و واضح است. کرگدن ، کنار یک بازارچه، و نمایشنامه درس در یک اتاق مطالعه و آدم کش در یک خیابان مکان دارد.

حال اگر به سراغ ژان ژنه نیز برویم نیز درمی‌یابیم که چقدر درام ژنه با بکت و یونسکو از هر حیث تفاوت دارد . در نمایشنامه های ژنه از همان لحظه ای که پرده کنار می رود و نمایش نیز آغاز می گردد کاراکتر ها بددهنی و ناسزا گفتن را به مخاطبین شروع می کنند و حس نفرت و انزجاری فوق العاده فشرده تماشاگر را به ستوه می آورد و در آثار ژنه با دنیایی خشن و لحظات عصبی و روانی روبه رو هستیم . شخصیت ها در آثار ژنه هیچ گونه انعطافی ندارند یعنی کاراکترهایی منزجر و متنفر از یکدیگرند که به هیچ وجه سعی در برطرف کردن مشکلاتشان با هم را ندارند .

یکی دیگر از نویسندگان مکتب ابزورد نیز نویسنده انگلیسی هارولدپینتر است که در آثارش با دنیایی دیگر از ابزورد آشنا می شویم . در نمایشنامه های پینتر با مکث ها و سکوت های مرگ آوری طرف می شویم که خاص کارهای این نویسنده است . مکث‌ها یا سکوت هایی سنگین و تهدید کننده که به کمدی تهدید نیز معروفند . کاراکترهایی را تماماً توخالی شده و هم تخریب گر و تخریب شده را می بینیم که از دنیای بیرون نیز وحشت دارند . درهایی که به بیرون از خانه نیز باز می گردند نماد خطر و برهم زدن آرامشند . مضامین جنسی بیمار ، مسائل همجنس گرایی و روانشناسی فرویدی در آثار هارولدپینتر بسیار مشهود است .

همانطور که به تفاوت های دسته های مختلف ابزورد اشاره کردیم باید به شباهت‌ها در این آثار نیز اشاره ای داشته باشیم . این نویسندگان بدون اینکه دور هم گرد آمده باشند و انجمنی تشکیل داده باشند و با این که هر یک شیوه خاص خود را دارند همگی بر ضدّ درام سنتی و کلاسیک قیام می کنند . چه از نظر ساختار و چه از ساحت زبان . به کنار هم نهادن خط داستانی واضح با کنش و روابط علّی و معلولی . تمام نویسندگان این مکتب نیز در برقراری ارتباط بازیگرها با هم و هم با مخاطب با اتخاذ کردن شیوه خاص خود به نوعی دست به بیگانه سازی و آشنایی زدایی می‌زنند و فقدان مراوده طبیعی و انسانی سرلوحه محتوایی و هم ساختاری آنان است . مسئله دیگر حوزه انتخابی این نویسندگان است که فرانسه و زبان فرانسوی را به علت گستردگی حیطه زبانی‌اش برگزیده اند . البته مسائلی فراتر از مطالب فوق و خیلی موشکافانه‌تر نیز وجود دارد که واجب است مطرح گردد و لیکن به همین کوتاه نیز بسنده می کنیم .



1- دکتر ناظرزاده کرمانی- انتشارات جهاد دانشگاهی- کتاب تئاتر پیشتاز، تجربه گر، عبث نما

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 7:23 قبل از ظهر |