تبليغاتX
آخر بازی [Endgame] آخربازی

-l- فقط تئاتر ابزورد -l-

دست آخر رفت (هارولد پینتر)
 

باز هم پستی دیگر و سلامی مجدد خدمت شما گرامیان و سروران بازدیدکننده. امید است هفته خوبی را پشت سر گذارده باشید البته اگر (خوب) معنا داشته باشد چرا که من خوب نیستم. بیماری اعصابم را حسابی خراب کرده و در حال حاضر در بیمارستان این پست را می نوسیم و دوست بسیار خوبم جناب ( سکوز ) این مطالب را تایپ و در اختیار شما قرار می دهد. در باره ی غلط های املایی که در پست پیش اتفاق افتاد بسیار عذر می خواهم چرا که واژه (پرفورمنس ) به (ژرفورمنس) تبدیل شد و این فقط اشتباه کیبورد بود چرا که این کیبورد لعنتی به زبان منفور عربی است و ( پ ) را گاهی اشتباه می زند. باز هم از همه شما دوستان رسما عذر خواهی می کنم. چندی پیش نمایشنامه ای کوتاه از سرور ابزورد جناب پینتر که از بهترین نمایشنامه نویس های آوانگارد قرن بیست و بیست و یکم است به دستم رسید که در مجله ی تماشا به چاپ رسیده بود و مترجم آن جناب ( احمد گلشیری ) عزیز بودند. در همین جا از ایشان صمیمانه قدردانی می کنم. دوستان (هارولد پینتر ) که جزو بهترین های قرن بیستم و بیست و یکم است موفق به دریافت جایزه ادبی نوبل شد که کمتر ننویسنده ای موفق به دریافت چنین جایزه ای شده و باید خدمتتان عرض کنم که (پینتر ) به حدی بزرگ و سرشناس است که واژه های ابداعی اش در فرهنگ آکسفورد به چاپ رسیده است. واژه هایی که به آنها ( واژه های پینتری ) می گویند که به وقتش این واژه ها را برایتان خواهم آورد. هارولد پینتر این نویسنده ی یهودی انگلیسی در حال حاضر یگانه باز مانده ی ابزوردیسم است و به جرات می توان گفت امروزه بهترین نویسنده ی عصر حاضر است که زنده است و در کنار آلبی - ژنه - بکت - یونسکو - آداموف - آرابال - کافکا - کامو قرار می گیرد و نه تنها کمی ندارد که در برخی موارد به جز از بکت و کافکا از دیگر نویسندگانی که نام برده شد قوی تر و خاص تر است. اگر نمایشنامه ی جشن تولد و یا خاکستر به خاکستر این نویسنده را به دقت بخوانید و تحلیل کنید متوجه خواهید شد به چه غولی طرف هستید. به هر حال پینتر جای شک برای کسی باقی نمی گذارد و کسی که از این نویسنده خرده بگیرد متاسفانه سطح پایین سواد و درک خود را نشان داده است و اینکه خود را بی کفایت و نالایق معرفی کرده است که امیدوارم در میان شما کسی نباشد که چنین جسارتی به جناب پینتر بکند. خب. من در این پست می خواهم هم این نمایشنامه ی کوتاه را تقدیم حضورتان کنم و هم نقد آن را. امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.

 

دست آخر رفت

اثر: هارولد پینتر

ترجمه : احمد گلشیری

 

صحنه: پیشخوان یک قهوه فروشی. متصدی "بار" و یک روزنامه فروش پیرُ متصدی بار روی پیشخوان تکیه داده است. پیرمرد ایستاده و چای می نوشد. [سکوت]

مرد: چند دقیقه پیش سرت شلوغ بود

متصدی بار: آره

مرد :نزدیکی های ساعت ده بود

متصدی بار : آره؟ ساعت ده بود؟

مرد : نزدیک ده [مکث] نزدیکی های ده از اینجا رد می شدم.

متصدی بار : راست میگی؟

مرد: دیدم سرت گرم چیز فروختنه. [مکث]

متصدی بار : آره. . . اینجا ساعت ده که می شه خوب می چرخه

مرد: آره دیدم [مکث] آره من آخریشو ساعت ده بود که فروختم . . . ساعت یک ربع مونده به ده

متصدی بار: ببینم آخریشو فروختی؟

مرد: آره. آخرین روزنامه ایوینینگ نیوز بود. بیست دقیقه به ده داشتیم که فروختمش.[مکث]

متصدی بار: گفتی ایوینینگ نیوزه؟

مرد : آره [مکث] گاهی وقتا (استار) دست آخر فروش می ره

متصدی بار: آها.

مرد: یا اون یکی . . . اسمش نوک زبونمه ها . . .

متصدی بار: استاندارد؟

مرد:آها آره [مکث] امشب دست آخر ایوینینگ نیوز مونده بود. [مکث]

متصدی بار : بعد هم اون فروش رفت

مرد: آره [مکث] مث برق

متصدی بار: دیگه چیزی نموند که؟ هان؟

مرد : نه دیگه. وقتی اونو فروختم که دیگه نه [مکث]

متصدی بار : بعدشم راهتو کشیدی اومدی از ایجا رد شدی نه؟

مرد: آره. بعدش وقتی بساطمو جمع کردم راه افتادم اومدم. از این جا هم رد شدم.

متصدی بار : اینجا نموندی که ها؟

مرد: کی؟

متصدی بار: می گم یعنی اینجا که نموندی یه فنجون چای بخوری؟

مرد: چی؟ نزدیک ساعت ده؟

متصدی بار: آره

مرد : نه. داشتم می رفتم به طرف (ویکتوریا)

متصدی بار : فکر می کردم ندیدمت

مرد: مجبور بودم برم به ویکتوریا. [مکث]

متصدی بار : آره. نزدیکیهای ده اینجا خوب می چرخه [مکث]

مرد: می رفتم ببینم می تونم جورجو پیدا کنم...؟

متصدی بار:کی؟

مرد: جورج. [مکث]

متصدی بار: جرج چی چی؟

مرد: جورج . . . نوک زبونمه ها

متصدی بار: خب. [مکث] گیرش آوردی؟

مرد: نه. نه . نتونستم گیرش بیارم. یعنی جاشو نتونستم پیدا کنم.

متصدی بار: دیگه خیلی وقته آفتابی نمی شه. مگه نه؟

مرد:دفعه آخری که دیدیش کی بود؟

متصدی بار: دیگه سالهاست که دیگه ندیدمش

مرد: منم همینطور. [مکث]

متصدی بار: نقرس داشت.

مرد: نقرس؟

متصدی بار: آره

مرد: بابا اون کجا نقرس داشت؟

متصدی بار: درد که خیلی می کشید. [مکث]

مرد: وقتی با من آشنا بود که از این خبرا نبود. [مکث]

متصدی بار: گمونم از این محل رفته باشه [مکث]

مرد: آره امشب ایوینینگ نیوز دست آخر رفت

متصدی بار: همیشه این آخری نیست که؟ هان؟

مرد: آره. یعنی گاهی وقتها نیوز آخریه. گاهی وقتها هم کی از اون دوتاست. نمیشه از پیش گفت. البته وقتی آخری تو دست آدم میمونه می شه گفت آخری کدومه.

متصدی بار:آره [مکث]

مرد: آره آره گمونم از این محل رفته باشه.

(پایان)

 

نقد نمایشنامه ی (دست آخر رفت ) توسط احمد گلشیری

هارولد پینتر به یقین از جالبترین و به یقین با نفوذترین نمایشنامه نویسان جوان انگلیس است و شهرتش بیش از هر چیز مدیون (دیالوگ) نویسی اوست که در این نمایشنامه به خوبی شکل گرفته است. به قول خودش "نمایشنامه های کاملی که هر کدام چهار دقیقه به طول می انجامند" ویژگی این نوع گفتگو رئالیسم غریب آن است. همین که گوش های شما با با واژه های پینتر آشنا می شود در زندگی واقعی گفتگوهایی را می شنوید که گویی به دقت یادداشت شده اند. با همان مکث ها و تکرارها و مهملات پوچ زندگی.

با این همه پینتر صرفا ضبط صوت نیست. بل هنرمندی بسیار موشکاف که گاهی مورد حمله واقع می شود که در نویسندگی تنها به یک شیوه دلبسته است. گفتگوی پینتر واز بارها تکرار شده است. و این تقلید کار مشکلی نیست. اما دو نکته دست نوشته و رنگ و بو و لحن نوشته های پینتر را از کاریکاتورهای آن متمایز می کند. یکی لطافت در ریتم های آن و دیگری مکث ها و سکوت های به موقع و به جای آن است که نظیر ندارد. گفتگوی دو فروشنده ی دوره گرد که در آخر شب به تصویر کشیده شده است گویای بی فایده و بی مغز بودن دیالوگ هاست. وقتی که دیگر رمقی برای گفتگو باقی نماند است پس حرف مهمی هم در این میان زده نمی شود و حرف های روزمره منتها خیلی (خسته) تکرار و ترکارمی شوند و هر کس سرش در کار خویش است. متصدی بار پول های کاسبی اش را میشمارد و در عین حال پاسخ هایی کوتاه و مختصر و مفید می دهد و حتی شاید هم دیالوگ طرف مقابل را نشنیده باشد ولی جوابی سرسری به آن داده است. فضایی بسیار خسته و پر از حس پایان که به طرز شاعرانه ای و با موشکافی دقیق پینتر به تصویر کشیده شده چنانچه با حواندن این متن به یک سری دیالوگ ها بر می خوریم که (سکوت) را قطع کرده اند و نه مکث و سکوتهایی میان دیالوگ ها!!! این تفسیریست از ویرچینیا وولف در خصوص آثار بکت و ابزورد : " نمایشنامه های ابزورد تلاش بی وقفه ی دیالوگ ها برای شکستن سکوت است" که سخنی به واقع پر مغز است.

 

خب دوستان فکر می کنم با خواندن این نمایشنامه و نقد زیبایش اگر به پینتر شکی هم داشته اید از بین رفته باشد و در مورد این نویسینده به یقین کامل رسیده باشید. خب دوستان تا پستی دیگر و مطلبی دیگر شما را بدرود می گویم.

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 0:8 قبل از ظهر |