تبليغاتX
آخر بازی [Endgame] آخربازی

-l- فقط تئاتر ابزورد -l-

بداهه سرایی در اوهایی.ساموئل بکت.
 

باز هم درودی دیگر و پستی دیگر خدمت شما دوستان عزیز و بازدید کنندگان وبلاگ ( آخر بازی ) امیدوارم از  پست قبلی رضایت داشته باشید و توانسته باشم به دریای بی کران دانشتان قطره ای بیافزایم. دوستان در این پست فقط می خواهم یکی از نمایشواره های کوتاه (ساموئل بکت) را تقدیم حضورتان کنم که مطمئنم تعداد بسیار اندکی از دوستان تئاتری آن را خوانده اند. به قولی مگر اینکه ( ابزورد باز ) باشید که این متن کوتاه را خوانده باشید.البته منظور از این حرف خدای ناکرده ادعایی نیست و فقط یک مزاح مختصر بود و بس.

خب! قبل از ارائه ی پست باید موضوعی را خدمتتان عرض کنم و آن این است که دوستانی که تمایل دارند برای کاری که به صحنه می برند [آهنگساز] داشته باشند می توانند در کامنت ها به من بگویند. من کار آهنگ سازی ایشان را با بهترین امکانات (هم به صورت زنده به روی صحنه و هم ظبط شده ) در کوتاه ترین زمان ممکن انجام خواهم داد. دوستانی که مایلند می توانند از آرشیو موسیقی من هم استفاده کنند. در این آرشیو چیزی بالغ بر دویست گیگا بایت (انواع موزیک) وجود دارد به علاوه مجموعه بیست و شش هزار افکت بر روی پانزده سی-دی که در کنار این موزیک ها وجود دارد.باید خدمتتان عرض کنم بیشتر این موزیک ها اینسترومنتال ( بدون کلام ) می باشند و در انواع و اقسام ژانرها هم موزیک هست: ( متال - فیوژن - راک - نویز - کانتری- کلاسیک - الکترونیک - داون بیت - فولکلور - جز - پاپ و...) هر نوع ژانر و گرایشی که فکرش را بکنید در این آرشیو هست و شما فقط می توانید هزینه ی سی دی خام آن را بپردازید و آدرس بدهید تا در کوتاه ترین زمان ممکن آن را برایتان در هر نقطه ایران که هستید بفرستم.آی دی مرا می توانید ادد کنید تا در این باره بیشتر با هم صحبت کنیم :

Arash_azazel

حالا نوبت به پست اصلی می رسد. این نمایشواره ی کوتاه و زیبا از (ساموئل بکت ) یکی از بهترین نمایشواره هایی است که تا کنون خوانده ام.باید این را هم بگویم که این اثر زیبا و شعر گونه بارها و بارها در تئاترهای مختلف دنیا به روی صحنه رفته است و بازیگران بسیار بزرگی در این دو نقش ایفای نقش کرده اند.(فیلیپ دمارل) و ( دیوید واریلو ) که دو بازیگر تمام عیار ابزورد از نوع بکتی اش هستند این نمایشواره را به کارگردانی (ای تین بیری) به روی صحنه بردند و برای نخستین بار این اثر زیبا و شاعرانه را اجرا کردند.در تئاتر "نیویورک" و " آوینیون " این متن بارها به روی صحنه رفته و شب های بسیاری بر صحنه بوده است.

 

متاسفانه این نمایشواره تا به حال در ایران اجرا نشده است و کمتر درامیستی این اثر را خوانده است. این متن توسط مترجم عزیز کشورمان ( علی حاتم ) به فارسی برگردانده شده است و در نشریه ی (دهان) در شماره ی دوم به چاپ رسیده است.نشریه ی دهان توسط (مریم پالیزبان) و (نادر طبسیان) منتشر می شود و یکی از مجموعه های بسیار خلاق و کوشا در زمینه ی ادبیات شعری و نمایشنامه ی کوتاه و دیگر فرم های مینی مالیستی کوتاه است.این شما و این نمایشواره ی زیبای پدر (بکت):

 

بداهه سرایی در اوهایو.

نوشته : ساموئل بکت

ترجمه ی : علی حاتم

از مجموعه ی دهان. شماره ی دو

 

ش: شنونده

خ: خواننده

 

 

از نظر ظاهری تا حد امکان شبیه به هم باشند.نور بر روی میزی که وسط صحنه قرار دارد. بقیه ی صحنه در تاریکی است. میزی ساده از چوب حدودا چهار در هشت. اینچ. دو صندلی ساده بدون دسته از چوب سفید.

ش: [سر میز نشسته رو به تماشاگران.از سمت راست.سرش  پایین است و بر روی دست راست تکیه داده است.صورتش پنهان است.دست چپش روی میز قرار دارد.کت بلند سیاه.موی بلند سفید.]

خ: [سر میز نشسته- در مرکز امتدادی که نزدیک به تماشاگران سمت راست صحنه است. سرش پایین است و بروی دست راست تکیه داده است.دست چپش روی میز قرار دارد.کتابی روی میز مقابل اوست که آخرین صفحات آن باز است.کت بلند سیاه - موی سفید بلند.کلاه گشاد لبه داری وسط میز قرار دارد.]

نور به تدریج می آید

ده ثانیه

خ صفحه را ورق می زند.

[مکث]

 

خ: [می خواند] مطلب کمی برای گفتن مانده.در آخرین - [ش با دست چپ روی میز ضربه می زند] ملب کمی برای گفتن مانده.

[مکث.ضربه]

او در آخرین تلاش برای به دست آوردن آرامش از محلی که آنها مدتی طولانی در آن با هم بودند - به اتاقی یک نفره در ساحلی دور آفتاده کوچ کرد.او از تنها پنجره ی اتاق می توانست جریان آب را در جزیره ی قو ها ببیند.

[مکث]

آرامشی که که او امیدوار بود در اثر غربت فراهم آید.اتاقی غریب.منظره ای غریب رها شدن در در جایی که هرگز سهمی در آن نداشت.بازگشت به جایی که هرگز سهمی در آن نداشت.از این بابت او روزگاری نیم امیدی داشت که شاید آرامش تا اندازه ای فراهم آید.

[مکث]

هر روزی که می گذشت او را می شد دید که در جزیره آهسته قدم می زند.هر ساعتی که می گذشت با کت سیاه بلندش بدون در نظر گرفتن وضع هوا و با کلاه اهالی لاتین  در دنیای قدیم.در انتها او همیشه مکثی می کرد تا وقتش را به تماشای دور شدن جریان آب بگذراند.چگونه دو بازوی گردابی کوچک شادمانه جاری می شوند و طغیان می کنند تا باهم یکی شوند؟ بعد دور می زند و با گامهایی آهسته از همان راهی که آمده بود بر می گشت.

[مکث]

در رویایش -

[ضربه]

بعد دور می زد و به آهستگی از همان راهی که آمده بود بر می گشت.

[مکث.ضربه]

در رویاهایش علیه این تغییر به او هشدار داده شده بود.آن صورت عزیز دیده شد و آن کلمات ناگفتی شنیده شد. بمان همانجایی که مدتی طولانی باهم تنها بودیم. سایه ی من تسلی بخش تو خواهد بود

[مکث]

آیا نمی توانست

[مکث]

مطلب کمی برای گفتن مانده -

[مکث.ضربه]

یک شب هنگامی که او نشسته بود و سرش در میان دستانش قرار داشت و سر تا پایش می لرزید مردی بر او ظاهر شد و گفت: " من فرستاده شدم توسط - " و در اینجا او اسم آن عزیز را نام برد - تا تورا تسلی دهم.بعد درحالی که از جیب کت سیاه بلندش دفتر کهنه ای را بیرون می آورد نشست و تا سپیده دم خواند.سپس بدون گفتن کلمه ای ناپدید شد.

[مکث]

مدتی بعد دوباره او ظاهر شد.در همان ساعت و با همان دفتر و این بار بدون مقدمه نشست و باز هم تمام طول شب آن را تا انتها خواند سپس بدون گفتن کلمه ای ناپدید شد.

[مکث]

بدین ترتیب گاه و بی گاه پیک وار ظاهر می شد تا دوباره قصه ی غم انگیز خود را تا به آخر بخواند و شبی طولانی نیز پشری می گشت.بعد بدون گفتن کلمه ای ناپدید می شد.

[مکث]

بدون رد و بدل ککردن کلمه ای آنها به تدریج یکی شدند.

[مکث]

تا سر انجام شبی رسید که او وقتی متاب را بست و سپیده دم فرا رسید نا پدید نشد بلکه نشست بدون گفت کلمه ای

[مکث]

بلاخره گفت من پیغامی داشتم از . . . و در اینجا او آن اسم مقدس را نام برد - که دیگر نخواهم آمد. من آن صورت عزیز را در دیدم و آن کلمات عزیز را شنیدم. احتیاجی نیست به که دوباره به نزد او بازگردم.حتی اگر در توان تو باشد.[مکث]

پس قصه خم انگیز - [ضربه]

آن صورت عزیز را دید و آن کلمات ناگفتنی را شنید.احتیاجی نیست دوباره نزد او بازگردد حتی اگر در توان تو باشد.

[مکث.ضربه]

پس قصه ی غم انگیز برای با آخر گفته شد.آنها نشسته بودند چنانچه گویی به سنگ تبدیل شده اند. از میان تنها پنجره سپیده دم نوری نمی افشاند.از خیابان صدای باز برخاستن نمی آمد.یا آیا در افکار آنها که کسی نمیداند چیست مدفون شده بود و توجهی به آن نداشتند؟ به نور روز. به صدای باز برخاستن کسی نمی داند چه افکاری - افکار - نه - افکار نه.اعماق ذهن.کسی نمی داند در چه عمقی از ذهن مدفون شده در ناخودآگاه ذهن. جایی که نه نوری می تواند به آن رسوخ کند و نه صدایی.پس نشست چنانکه گویی به سنگ تبدیل شده است.قصه غم انگیز برای آخرین بار گفته شد.

[مکث]

چیزی برای گفتن نمانده

[مکث.خ اقدام به بستن کتاب می کند. ضربه. کتاب نیمه بسته.]

چیزی برای گفتن نمانده

[مکث.خ کتاب را می بندد.ضربه.سکوت.پنج ثانیه.

آنها باهم دست راست خود را به طرف پایین میز می آورند.

سر خود را بلند می کنند و به یکدیگر نگاه می کنند بدون مژه. بدون حالت.

ده ثانیه.

محو تدریجی نور.]

 

بله دوستان.این هم نمایشواره ای شاهکار از سرورم بکت که به شما عزیزان تقدیم می کنم.این متن را که نخستین بار خواندم تا مدت ها دیالوگ هایش را با خود زمزمه می کردم و اشک می ریختم.مثل دیگر آثار این عزیز.برای هر یک از آثارش مدت ها اشک ریختم و با گوشت و پوست و خون و روحم این متون را درک کردم و پای هرکدامشان روزها گریستم.دوستان عزیز اگر مایل بودید تحلیل این نمایشواره را هم در پست های بعدی برایتان خواهم نوشت. تحلیلی از آندره بازن - ژان لویی بارو - مارتین اسلین و بزرگانی دیگر که این متن را به صحنه برده اند. در پست آینده می خواهم درباره ی شیوه ی بازیگری ابزورد در ارتباط با متن مطالبی را تقدیم حضورتان کنم که دوستمان (سالسا) زحمت ترجمه آن را کشیده است. درود بر ابزورد.درود بر شاهزاده ی ابزورد ایران (آرش وزیری).

تا پستی دیگر بدرود.

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 11:57 بعد از ظهر |