درود بر روح مقدس پدر (بکت) بزرگوار و تئاتر ابزورد.دوستان بعد از غیبتی طولانی باز هم به سراغتان آمدم وقصد دارم امروز پستی متفاوت برایتان بنویسم.از این هفته که ای دی اس ال خریدم هفته ای یک پست خوب مثال ایام قدیم برایتان خواهم نوشت.امیدوارم باز هم مثل قبل به وبلاگ خودتان تشریف بیاورید و مطلب بخوانید و نظر بدهید.از تمامی دوستانی که در این مدت برای من کامنت گذاشتند بسیار ممنونم.به خصوص از رضا ثروتی و دوستان قدیم تنکابن و دانشگاه که دلم برای تک تکشان تنگ شده است.در این مدت اتفاق های بسیار بدی برایم پیش آمد که نگفتنش بهتر است.افسوس که بدترین اتفاق عمرم در این مدت افتاد و هر چند که شبها آرزو می کنم که درست شود ولی بعید می دانم که مشکل حل شود.به هر صورت ما باز هم برگشتیم و باز هم پست های خوب خوب و خواندنی برایتان خواهیم نوشت.
قبل از هرچی باید از استاد عزیزم جناب نصرالله قادری بزرگوار به خاطر تمام زحماتی که برای من کشید تشکر کنم چرا که این پست درباره ی ایشان می باشد.کسی که برای من حکم مارتین اسلین را دارد! کسی که به شدت شیفته ی معصومیت و پاکی ذات شریفش هستم.استادی که توهین ها و نقدهای اهانت آمیز مرا شنید و دم برنیاورد.استاد و پدری بزرگوار که بیش از هر هنرجویی رنجاندمش ولی آخر سر با لبخند از پشت شیشه های عینکش مرا با مهربانی نگریست و به من فهماند که چه احمقی هستم. این پست درواقع خاطره ی سال هشتاد و پنج است.خاطره ی یک روز زمستانی در دانشگاه.ر.زی که قرار بود:
آرش: استاد من می خوام در باره ی مکابر بیشتر بدونم
استاد قادری: چی می خوای بدون من که همه اش رو برات شرح دادم
آرش: نه نه استاد من می خوام به اندازه ی یک کتاب بهم مطلب در باره اش یاد بدید
استاد قادری: آخه اصلا اینقدر مطلب درباره ش نمی گنجه
آرش: چرا چرا می گنجه من می خوام درباره اش به اندازه ی یک کتاب بدونم.باید بهم یاد بدی
استاد قادری: انگار دارم با دیوار حرف می زنم (لبخند)
آرش:خب تمام آثار این نوع رو برام ترجمه کنید.همه اش رو
استاد قادری(پا رو ی پا می اندازد و پایی که روی آن پایش انداخته را روز زمین می گذارد) نه الان من وقتشو ندارم دارم در باره ی چیز دیگه ای کتاب می نویسم
آرش: خب دو هفته دیگه برام ترجمه کنید
استاد قادری: می گم وقت ندارم
آرش: خب سه هفته ی دیگه
استاد قادری: می گم وقت ندارم.لا اله الا الله
آرش : خب یک ماه دیگه.اصلا درباره ی تئاتر مرگ و رضا عبدو هم برام ترجمه کنید
استاد قادری:نمی شه الان
و آرش هم از روی خشم هر هفته به استاد بخت برگشته اس ام اس های متعددی در باره ی این جریان می دهد و استاد را کلافه می کند اما وقتی می بیند استاد همان لبخند خونسرد را می زند تصمیم می گیرد نقدی در ده برگ آ-چهار بر علیه استاد تهیه کند و پنهانی به مدیر پژوهش شکایت استاد را می کند که استاد به ما خوب درس نمی دهد و پیش همه از بد استاد می گوید.ولی وقتی استاد می فهمد آرش درباره اش نقد نوشته است از او می خواهد نقد را در کلاس هفته ی بعد بخواند و آرش از استاد قول می گیرد که بعد از خواندن نقد او را از واحد محروم مکند و نمره ی بد به او ندهد و درباره ی مکابر برایش مطلب ترجمه کنهد.استاد هم با لبخندی زیرکانه قول می دهد.

هفته ی بعد :
آرش در کلاس حاضر می گردد و نقدی (به شیوه ی ایرانی) را با غلطهای جمله ای و دستوری بسیار در جمع می خواند!!!!!!
استاد شما مثل عقده ی ها رفتار می کنید. نا سلامتی شما دکترا دارید ولی هنرجوهایتان را اذیت می کنید.استاد شما بخیل هستید.استاد شما ما را میازارید.استاد . . . و چه و چه . . . .
اما استاد فقط با لبخندی مهربان از پشت شیشه های عینک به آرش می نگرد و هیچ نمی گوید و پس از نقد به آرش می گوید بهت رکب زدم و برات چیزی ترجمه نکردم!!!!!!!! آرش گریه اش می گیرد ولی چیزی نمی گوید و از اینکه گول خورده فقط مات و مبهوت نگاه می کند!
حالا دو سه سال از این جریان گذشته.آرش می فهمد قدر چه گوهری را ندانسته است.حالا مدت ها از آن روزهای با صفا گذشته آرش شبها اشک می ریزد ولی افسوس که زمان باز نمی گردد تا به پای استاد بی افتد و به خاطر هر ثانیه کلاس در استاد پاهای استاد را ماچ کند . . .
نامه ای به نصرالله قادری:
استاد گرامی ام سلام.از راه دور دستان پر مهر و محبتتان را می بوسم و شما را در آغوش می کشم. استاد نصرالله قادری بزرگوارم دلم برای شما پر پر می زند! دلم برای یک ثانیه از کلاستان به تنگ آمده است و حاضرم ده سال از عمرم را بدهم ولی یک جلسه دیگر به آن کلاس ها بازگردم.یادش بخیر آن روزهای خوب دانشگاه تنکابن.از صبح علی الطلوع می امدی و غروبی سپری شده به تهران باز می گشتی.هرگز یادم نمی رود لحظه های شروع کلاس هایتان را! با لبخندی مهربان و گاه موذی درس های جلسه قبل را سوال می کردی و ما همچون کر و لال هایی درمانده به شما خیره می شدیم و شما با لبخند به ما نگاه می کردی و چیزی نمی گفتی.استاد عزیز و گرامی ام دلم برایت پر پر می کشد و آرزو دارم به همان سالها و کلاس های پر بار برگردم و باز هنرجویتان باشم.استاد همیشه استادم.ای پدر گرامی شما به ما خیلی درس های بزرگی آموختی.درس هایی که هیچ استادی به ما نیاموخت.شما به ما درس زندگی دادی.کلاس های شما کلاسهایی معمولی و خشک نبود.شما بیش از هر کس ما را درک می کردی و با ما با مهر و محبت رفتار می کردید.استاد قادری به خاطر تمام بی حرمتی ها و آزار و اذیت هایم مرا عفو کن.من به عنوان بدترین هنرجویت این نامه را برایت می نویسم و امیدوارم آن را بخوانی و بدانی که در قلبم چه آشوبی بر پاست.استاد شما با تمام اساتید دیگر فرق داشتی و ما این را دیر فهمیدیم.همیشه پشت سرت بدگویی می کردم.همیشه می گفتم استاد قادری دوست ندارد من چیزی یاد بگیرم اگر دوست داشت درباره ی کمدی مرگ به من درس میاموخت و همه چیز را در این میدیدم و از شما بد کینه ای به دل گرفته بودم.ولی حالا می فهمم شما که بودید و من چه استاد عزیزی را با رفتارم آزردم.به امید روزی که باز هم شما را ببینم و باز هم بر سر کلاس هایتان بنشینم.دوست دار همیشگی شما آرش وزیری شاهزاده ی ابزورد.
بدرود


