تبليغاتX
آخر بازی [Endgame] آخربازی

-l- فقط تئاتر ابزورد -l-

تحلیل آثار مینی مالیستی بکت 1
 

 

با درود فراوان خدمت مخاطبان گرامی این وبلاگ...

دوستان گرامی امیدوارم پست قبل را خوانده باشید و مورد رضایت و قبولتان واقع شده باشد.اما قبل از نوشتن این پست باید خدمتتان مطلبی را عرض کنم و آن این است که لطفا دوستانی که کامنت شخصی دارند حتما گزینه ی نظر به صورت شخصی برسد را فعال کنند و هر نظری را در کامنت های عمومی ننویسند چرا که وبلاگ جای مطالب خصوصی نیست و این روند به وبلاگ صدمه می زند و این درست نیست.بنده یک ایمیل شخصی هم دارم که دوستان گرامی می توانند برای درد دل ها و حرف های غیر در آنجا با من در ارتباط باشند.خواهش می کنم دوستان گرامی از این ایمیل استفاده کنند و برای ارتباط برقرار کردن با من در کامنت های وبلاگ هرچیزی را ننویسند.مثل یکی از دوستان گرامی که زحمت کشیده اند و چند فحش آبدار را در نظرات خصوصی نثار بنده کرده اند امیدوارم دوستانی که می خواهند فحش بدهند مثل این دوست بسیار دانا عمل کنند که البته هم خودشان را بهتر بشناسانند و اینکه در نظرات عمومی کلمات مستهجن نوشته نشود.باز هم از این دوست گرامی که فکر می کنند ناشناس باقی مانده اند و من پی به هویتشان نبرده ام  نهایت قدردانی و سپاس را دارم. از خانم شیوا  شمس و خانم الهه به خاطر لطف بی دریغی که به بنده و وبلاگ من دارند نهایت سپاس گذاری و قدردانی را دارم.خدمت پدر ژپتوی عزیز هم عرض کنم فعلا درباره ی یونسکو مطلبی ندارم و فعلا مطلب درخواستی ایشان در وبلاگ نوشته نخواهد شد اگر ناراحت هستند می توانند از وبلاگ ها و سایت های دیگر استفاده کنند.

خب! همانطور که در انتهای مطلب پیشین وعده داده بودم در این پست باید درباره ی آثار متاخر و مینی مالیستی (ساموئل بکت) مطلبی را تقدیم حضورتان کنم.البته این مطلب ، مطلب بسیار بسیار بسیار گسترده ای است و در یکی دو پست مطلب نوشتن به جایی نمی رسیم و شاید اگر تا آخر سال دیگر هم در این مورد نوشته شود باز هم حق مطلب ادانمی گردد. به هر صورت در چند مجال پی در پی و بخش های مختلف بهترین و گزیده ترین مطالب را خواهم گفت تا شاید به نتیجه ای مطلوب دست یابیم...

اگر بخواهیم تمامی آثار بکت را سراسر یک اثر به حساب بیاوریم و به انتهای آن بنشینیم باید چند کیلومتر بر کاغذی سفید و هموار راه برویم! و دست آخر (؟) . . . نویسنده در عنفوان جوانی قلم به دست می گیرد و در مقاله ای به نام (پروست) می نویسد: " نه چیزی برای بیان کردن باقی مانده است و نه میل و نه ابزار و توانی برای بیان کردن وجود دارد" ولی با اینحال با آبی کمرنگ مایل به سفید (چیزی نزدیک به هیچ) می نویسد و این مقاله که ابتدای انتهاست تا آخر به (پینگ) و (چی است آن کلمه) می رسد! و گنگی خیال و هیچ . . .

خانم ویرجینیا وولف که یکی از بزرگترین نویسندگان جریان سیال ذهن (رمان نو) است در نقدی درباره ی نویسندگان ابزورد نوشت: " آنها کسانی بودند که هیچ را با سکوتی غریب نوشتند!" یا در جای دیگر این مقاله ی بلند می نویسد: " نمایشنامه های ساموئل بکت دیالوگ هایی هستند که سکوت را قطع می کنند" و چه زیبا بیانی است! و به همین ساده گی بکت را به بوته ی نقد می کشد.البته چه نقدی؟ باید توجه داشت که بیشتر به تفسیر می پردازد تا به نقد! اما آثار متاخر بکت همه گی از گوشه و کنار رمان ها - داستان های کوتاه - شعرها - نمایشنامه ها و نمایشواره های اولیه به رشته ی تخریر در می آیند. و باید به این نکه ی ظریف اشاره کنیم که رمان های سه گانه : مولوی - نام ناپذیر - مالون می میرد رمان هایی هستند که بعد از پایان باز هم ادامه می پذیرند  و در آثاری همچون پینگ - کمتریت - متونی برای هیچ رد پای تک تک این سه رمان را شاهد خواهیم بود.حتی در نمایشنامه های در انتظار گودو - آخربازی - آه ، چه روزهای خوشی هم به همچنین است و در نمایشواره های آخر مثل لالایی - فاجعه - چی کجا - نفس - صندلی گهواره ای هم شاهد پیوست ها و پاورقی هایی (از جنس بکت) خواهیم بود. من باب مثال :

پوتزو در نمایشنامه ی در انتظار گودو دیالوگی دارد که می گوید: "یک پا اینور گور یک پا اونور گور و صدای ناله ای و بهد زوزه ای مثل مرگ" که در نسخه ی فرانسوی نیست! و همین دیالوگ در سال های آخر نویسنده به نمایشواره ی بی پرسوناژ (نفس) ختم میشود که دیکی از پست های همین وبلاگ هم نمایشواره را آورده ام و هم نقدش را! در این نمایشواره ی غریب که شبیه به آثار فوتوریست ها است هیچ کاراگتر زنده ای نمی بینیم. فقط کنار گودالی از تل خاکستر و زباله ابتدا صدای ناله ای شبیه به ناله ی کودک را می شنویم سپس صدای سکوت  و بعد از چند ثانیه باز صدای زوزه و ناله ای شبیه به جان دادن! که گویی مادری بر گور زایمان می کند و در فاصله ی میان دو نفس یکی به دنیا آمدن و دیگری از دنیا رفتن عمر می گذرد!  و چه جالب است اگر با یک به یک نمایشنامه ها و نمایشواره های اخیر چنین کنیم چرا که تمامی آثار متاخر شاهد این مسئله هستیم.

نمایشنامه ی غریب (من نه) را حتما خوانده اید.صحنه ای تاریک زوم شدن نور بر یک دهان و انسانی که جنسیتش معلوم نیست با لباس بلند خاکستری بر سکویی کوتاه.دهان یک ریز وراجی می کند و با زمزمه ای نامفهم شروع می کند و پس از چند ثانیه واضح می شود و آنقدر وراجی می کند و خود را تکرار می کند تا با همان زمزمه پایان گیرد.

دهان: پرتاب . . .تو این دنیا . . . قد یک کف دست . . . قبل از موعد . . . تو یک سوراخ بی در و - . . .چی ؟ . . . دختر؟ . . . آره . . . یک دختر قد یک کف دست . . . تو این . . . دنیا . . . قبل از موعد خودش . . . سوراخ بی در و پیکر به نام . . . مهم نیست . . . والدین ناشناخته . . . بدون هیچ سابقه ای . . . مرده . . . هنوز دکمه ی شلوارش رو نبسته . . . هوا . . . غیبش می زنه . . . زنه هم همینطور . . . درست هشت ماه بعد . . . تقریبا سر ثانیه . . . پس بدون هیچ عشقی . . . از این یکی معاف . . . بدون عشقی آنچه معمولا . . . در خانه . . . نثار طفل بی زبان . . . بدون . . . در واقع عملا بدون هیچ نوع . . . هیچ نوع عشقی . . . در مراحل بعدی . . . پس یک ماجرای آشنا . . .

 

به این مونولوگ غریب دقت کنید؟؟؟ سرتا سراین اثر که حدودا چهل دقیقه به طور می انجامد این دهان که دهان یک پیرزن است چنان ور ور ور ور ور می کند و جریانی مبتذل را با اینچنین روایت غریب و تکرار ناشدنی ای می گوید که مو را بر تن راست می کند! همان جریان دو نفر زن و مرد بدون هیچ گونه عشق و شوق و ذوقی در جایی تاریک و رابطه ای نامشروع و در انتها شکم بالا آمدن و نه ماه بعد پرتاب در این دنیا قدر یک کف دست! دختری که حالا تبدیل به این دهان شده است به دنیا پرتاب می گردد! و همان سرنوشت به دنیا آورنده اش را پیدا می کند! جالب است که "من نه" یعنی خود را تبرئه می کند! گویی ما خود به جریانی بنشینیم که جریان خود ما است و مدام بگوییم " من نه ها . . . خودمو نمی گم . . . من نه . . . مال من این نیست" و مدام وراجی کنیم...

آیا این جریان یا بهتر است بگویم این نمایشواره به جریان آخرین نوار کراپ یا هی جو یا خاکسترها نمی رسد؟ سه اثری که دنبال هم می آیند و درواقع بررسی یک ماجرا از زوایای مختلف ، رابطه ای نامشروع و سپس خودکشی! یا رابطه ای کمی با شهوت و سپس متارکه و خیانت! کراپی که روزگاری را در قایقی با عشقی جوان و زیبا گذرانیده و اکنون از جوانی و شور و شوق خبری نیست.موج ها زیر آنها به حرکت در می آمدند و آنها را از این پهلو به آن پهلو می غلتانیدند! گویی هیچ گناهی از سوی کراپ در جوانی سر نزده است و عوامل طبیعی را وارد این جریان می کند و از پذیرش هر گناه و خطایی سر باز می زند.چیزی که بدیهی است سر انجام شخصیت های تک قطبی (بکت) است که خاصیتی اینچنینی دارند.همه در هاله ای از گناهان مبهم گذشته با صداهایی دست و پنجه نرم می کنند.این خصوصیت بارز متون نمایشی (ساموئل بکت) می باشد.صداهایی که به شدت مزاحمند و برای کاراکتر دردسرهایی می آفرینند.تمامی این کاراکترهای از این صداها (عذاب وجدان) فراری هستند و مدام سعی بر این دارند که صداها را نیز مانند قربانیانشان خفه کنند و در ذهن به قتل برسانند.دقیقا همچون (هنری) شخصیت پیر و خرفت (خاکسترها) کنار ساحلی نشسته و مدام صدا و گاها تصاویر مربوط به گذشته و قربانیان خویش را می بیند و می شنود و یک لحظه آرامش ندارد. (آدا) همسر سابقش به دیدارش آمده و درباره ی گذشته و استمرار خاطرات برای (هنری)گفتگو می کند.هنری همانقدر که از این صداها عاجز و خسته است به همان میزان میداند اگر صداها قطع شوند زمان مرگش فرا خواهد رسید و این یک مسئله ی چند پهلو است که در خیلی از متون نمایشی و غیر نمایشی (ساموئل بکت) شاهد آن هستیم.و در آخر سر هم چنین می شود و صدا و تصویر آدا محو می گردد و فقط صدای دریا را می شنویم ، گویی هنری جذب دریا و مرگ شده است! این یکی از بهترین متون رادیویی بکت است که البته برای صحنه نیز تنظیم شده است.باز هم شخصیت دیگری را مثال می زنم به نام (جو) در متن تلویزیونی (هی جو) یا ( آره جو) که باز هم مربوط به یکی از همین پیرمردهای خرفت و بیمار است که مزاجی افسرده و مالیخولیایی دارد.با این تفاوت که در این روایت در ده صحنه صدای یکی از قربانیان جو را می شنویم.زنی که دیرزمانی توسط جو مورد تجاوز و تعرض قرار گرفته است و سرانجامش به خودکشی بسیار هولناکی ختم شده.حین تعریف کردن ماجرا و زوم کردن دوربین بر روی صورت جو دست به خودکشی های مخختلفی میزند. از جمله خوردن قرص یا زدن رگ دست با تیغ و در انتهای غرق شدن در دریا و سپس تنها ماندن جو و نیستی و مرگ.شخصیت بسیار جالب دیگری که در نمایشواره ی (من نه) داریم کارکتری است که بر سکویی ایستاده و لباس بلند و خاکستری بر تن دارد و هیچ نمی گوید ولی همچون کشیشی است که به اعترافات فرد گناه باری ایستاده است و او را تسلی می دهد.شخصیت بسیار جذابی که جنسیتش نامعلوم است و دیالوگی ندارد و تنها بازی در سکوت او بیانگر  معانی عمیقی است که اگر بخواهیم دها کتاب یا پست هم در باره ی آن بنویسیم باز هم جای بحث دارد.در آثار مینیمالیستی و متاخر  ساموئل بکت از این شخصیت ها زیاد می بینیم و جالب اینجاست که هر کدام از این کارکترها دنیایی از بیماری و مالیخولیا و مرگ را به نحو ویژه ای بیان می کنند و پردازش شخصیتی بسیار عمیقی دارند.برای مثال (پینگ) با سیل عظیمی از واژه ها و علائم نگارشی بی شمار کارکتری است که در هاله ی مه آلود و سفید رنگی ایستاده و هیچ نمی گوید! ولی کلمات مثل رگبار مسلسل او را هدف قرار می دهند و در انتها به هیچ نمی رسند! یک اثر تماما مینی مالیستی و خاص در میان دیگر آثار این نویسنده به شمار می رود.

بهتر است به مسائل جزئی در آثار این نویسنده با دقت و موشکافی بسیار پیش برویم و نقد ها و تحلیل های مختلف را مطالعه کنیم و این باعث می شود کنر در مورد (بکت) به خطا برویم و کمتر از این جملات خواهیم گفت : من بکت رو نمی فهمم" یا " ابزورد فهمش سخته" یا " بابا خودش هم نفهمیده چی نوشته" و از این دست دیالوگ های گندیده و فاسد که به نویسنده و مکتب ابزورد نسبت می دهند و به غیر از آثار (رئالیستی) و (کلاسیک) هیچ چیز دیگر را نه می خواهند و نه درک می کنند.امیدوارم از این مخاطبان در این وبلاگ وجود نداشته باشد و اگر هم هست با مطالعه و فهم درست و موشکافی در آثار ابزورد این مشکل را در خود رفع سازند و از نویسنده گان ابزورد ایراد بیخود نگیرند.

دوستان گرامی در این مجال به ختم این بحث نخواهیم رسید و با بیان یک یا دو پست هم کاری از پیش نخواهیم برد.این پست را در شش یا هفت بخش مختلف تقسیم می کنم و در فرصت های ناپیوسته آنرا تقدیم حضورتان خواهم نمود.برای پست بعدی هم قول (ژان ژنه) را به شما می دهم و یک مصاحبه ی بسیار خواندنی از ژنه را ترجمه کرده ام که به زودی آنرا برایتان در وبلاگ قرار خواهم داد.این مصاحبه که در زندان صورت گرفته است به سالهایی برمی گردد که ژنه در زندان بوده است و به خاطر دزدی و عمل نامشروعی که انجام داده است محکوم به ده سال زندانی شده و یکی از سردبیران بزرگ یکی از نشریات درام و تئاتر جهان به کمک ژان پل سارتر موفق به تهیه ی این مصاحبه شده است.راضی کردن مقام های مسئول زندان فرانسه یکی از بحث های بسیار جالب این نوشتار می باشند که امیدوارم مورد توجه تان قرار گیرد.

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش وزیری سلطان ابزورد!!! در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 1:33 بعد از ظهر |